ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

Writer, Philosopher, Life Architect, Time Architect
نویسنده، فیلسوف، معمار زندگی، معمار زمان

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «human» ثبت شده است

آیا براستی حقیقتی هست؟

از خودم شروع می‌کنم. از کوچکترین ذره‌ای که در خودم سراغ دارم. از آن چیزی که تمام توانم را بکار گرفته تا روزنه‌ای به بیرون از من باز کند. از ارتباطی که در خیال، میان من و هر آنچه غیر از من است؛ شکل می‌گیرد.

اگر بخواهم بطور قطع از پدیده‌ای یا موضوع ملموسی صحبت کنم؛ کار از همین ابتدا به خطا رفته است. چرا که دریافت هر خواننده یا شنونده‌ای - بیننده نمی‌تواند دریافتی داشته باشد، چرا که فعل دیدن جدای از خواندن یا شنیدن است. شنیدن با غضو دیگری غیر از چشم انجام می‌شود، اما خواندن (مطالعه کردن) توسط چشم صورت می‌گیرد و دیدن نیز توسط چشم انجام می‌شود. بهتر است تعریف واضحی از دیدن قرارداد کنیم تا با خواندن اشتباه نشود. وقتی کلمه توسط چشم دیده می‌شود، به صرف دیده شدن، خوانش اتفاق نمی‌افتد، چرا که در دیدن تحلیل از کلمه در دست نیست. منظور از خواندن (خوانش)، تحلیل موضوع یا مطلب دیده شده توسط چشم در مغز است. بنابراین خواننده می‌تواند دریافتی از موضوع دیده شده داشته باشد که به آن خواندن می‌گوییم. و تمام - دریافتی از درون خودش است. دریافتی که با فاصله‌ای عمیق و گسسته بین بیان کننده (مولف) و بیان گیرنده (مخاطب) اتفاق می‌افتد. و چنین موضوعی در بحثی که قصد گسترشش را دارم، محلی از اعراب ندارد.

این را بطور ساده‌ای می‌شود تصدیق کرد که وقتی مطلبی، شنونده یا خواننده‌ای - که هر دو دریافت کننده‌ی موضوع مورد بحث هستند - ندارد، پس مطلب قابل بیان نیست. اما دقیقاً تلاش گیاه‌وار ذره‌ای که در من هیجان و تلاطمِ ارتباط با دنیای پیرامونی را موجب می‌شود؛ این دید تک محورانه را ایجاد می‌کند، که با تمام یاس و دلمردگی‌ای که به متن این رساله دارم، آن را به امید روزنه‌ی نوری که ناگهان و سرزده به درونم بتاید؛ ادامه دهم.

..

موهبت نوشته‌هایی از این دست، یادآوری نکته‌هایی است که همانند گردویی رسیده آماده‌ی بازگشایی‌اند. چنین که پوسته‌ی رویین تن گردو پس از چندی سست می‌شود و تمام توانش را به پوسته‌‌ی زیرین که تا چندی پیش کاغذی بیش نبوده، می‌دهد. پوسته‌ی زیرین اما حالا سخت شده و از یک لایه‌ی کاغذی که از بقایای خودش بجا مانده، محافظت می‌کند. لایه‌ی کاغذیِ بازمانده اما، پوستی است برای حجمی تازه و درهم تنیده که هیچ تنش و کنشی را، از زمانی که نطفه‌ی خامی بیش نبوده تا حالا که گردویی رسیده شده، فراموش نکرده و تمام آن تجربه‌ها و سال‌های دراز را در پیچ و تاب‌های خود جای داده است.

بعد گردوی رسیده، روزی توسط مخاطبی چیده می‌شود و پوستش کنده می‌شود و لایه‌ی سختش می‌شکند، تا توده‌یِ غنیِ غلیظِ گرمِ ناهمگونِ شیاردار را به بیداری‌اش خوش آمد بگوید.

بیشتر اینگونه است که کلمات قبل از آنکه حکمی را حکایت کنند، مخاطبی می‌شوند برای آنی که گوش فرا داده است. آنی که شنیدن را تاب می‌آورد. آنی که از خود بی‌خبر می‌شود و از هستی خبر دار.

حالا می‌شود شروع کرد و از آنِ خود به هستی چشم گشودن را تجربه کرد.

و بعد چه خیال خامی است که فرض کنیم آن ذره‌ی کوچک، آن چیزی در درون انسان، راه به جهان می‌گشاید که نمی‌گشاید.

که باز هم نمی‌گشاید ..

  • یَحیَی
ادامه از هستی، انسان، گناه - ۰۱
..
دو راه در مقابل انسان شکست‌خورده و آن کس که احساس گناه می‌کند.
.. و انتخاب با گناهکار است.
...
- وسوسه‌ای اغواگر که او را به عمق خودش می‌برد و از او می‌خواهد که از خودش و از زندگی متنفر شود و در ادامه به او بی‌لیاقتی و بی‌قیدی می‌آموزد؛ تا دوباره و دوباره دچار گناه شود.
انسانی که در این حالت قرار می‌گیرد، ضعیف می‌شود و هر جاندارِ ضعیفی، طعمه‌ی لذیذ و سهل‌الوصولی برای کفتارها و درندگان بدصفت است. انسانی که کرامت انسانی‌اش را بر اثر ضعف از دست داده، روحش آهسته آهسته و در خفا می‌میرد و شیطان آن را تسخیر می‌کند.

- در همین مواقع ناامیدی، می‌شود انسان شکست‌خورده ایمان بیاورد، به چه؟ به یکتای بی‌همتا. او که ایمان می‌آورد، مؤمن نامیده می‌شود. او از رحمت بی‌بدیل خداوند، هرگز ناامید نمی‌شود. زیرا او در ستیزی شبانه‌روزی با تاریکی است. اوست که به سوی آفریدگارش باز می‌گردد. چرا که راه دیگری نمی‌شناسد. او توبه می‌کند و به‌ سوی هستی‌ دهنده‌اش باز می‌گردد. او کاملاً می‌داند، که اگر اسیر وسوسه‌های اغواگرانه‌ و ناامیدگرداننده‌ی شیطان بشود، رو به سوی مرگ نهاده است. مرگی تدریجی و به مرور .. مرگی که او را جاودانه در ظلمت رها می‌کند. پس آنکه ایمان دارد، در این جهان امیدوار زندگی می‌کند و با امید است که انسان زنده می‌ماند آزمون‌ها یکی پس از دیگری از سر می‌گذراند.
آنکه گناه می‌کند، شکست خورده است؛ اما شکست‌خورده‌ای که ایمان دارد، امیدوارانه، استوارتر و مصمم‌تر از گذشته بلند می‌شود و ادامه می‌دهد.
او به خوبی می‌داند که برای رسیدن به پروردگارش، باید دوباره و دوباره تلاش کند. دوباره سر فرود آورد و از آفریدگارش بخواهد که او را ببخشد و البته که وعده‌ی خداوند خلاف نمی‌شود. و آن بخشش بی‌انتهایش است.
پس قلبش محکم‌تر می‌تپد و امیدی تازه در رگ‌هایش به جریان در می‌آید. او که قبلاً برخاسته، و افتاده بود؛ دوباره برمی‌خیزد. او برخاستن را می‌آموزد تا روزی آن را به دیگری بیاموزد.
و می‌داند، که اوست که هدایت می‌کند. همواره خداوند است که بندگان را به خیر و شر رهنمون می‌شود و به انسان گوشزد می‌کند که هیچ زمانی از وسوسه و شر شیطان در امان نیست، مگر اینکه به آغوش مهربان او بازگردد.
..
بعد یاد خداوند است که دل را آرام می‌کند و انسان را امیدوار می‌گرداند و او را به تلاش و نظم دعوت می‌کند. به تکرار، و تکرار؛ این هولناک‌ترین پدیده‌ی هستی، وقتی خوبی را در انسان نهادینه کند؛ آجرهایی است که بر هم گذاشته می‌شوند تا ستونی بالا بیاید که بر آن، سقفِ اطمینان جای می‌گیرد. تکراری که خوبی را در نهاد انسان می‌کارد و ایمانی که وسیله‌ی نجات آدمی است.
قلبی که محکم‌تر می‌زند، نشان سلامتش است؛ و انسانی که امیدوارتر می‌رود، نشان سلامتش.
و خداوند بازگشت کنندگان را دوست دارد.

پایان
  • یَحیَی

قرار بود این مطلب در مورد هستی تحریر شود، اما در میانه پایش به انسان و گناه باز شد ..

چند سالی است که صحبت‌هایی در مورد [هستیِ رو به انبساط] مطرح می‌شود. در مورد جهانِ پیرامونی که حجمش رو به افزایش است و دلیل آن را دور شدن کهکشان‌ها از یکدیگر ذکر می‌کنند!!

این فرضیه حالت بسیار کودکانه و کندذهنانه‌ای :) به خود می‌گیرد وقتی که فکر کنیم؛ ما چطور جهان را منبسط شونده فرض می‌کنیم در صورتی که هنوز هیچ ایده و یا تصوری از مرزهای بیرونی آن نداریم!!؟


  • قابل توجه عُلَما و دانشمندان:
حالت انبساط برای یک فضا وقتی معنی پیدا می‌کند که بدانیم آن فضا؛ مثلاً حجمی معادل x را دربرگرفته و این حجم طبق معادله‌ای مثلاً شبیه x+t در حال افزایش است. این معادله دو مجهول دارد و با فرض اینکه - در جهت اثبات نظریه‌ی انبساط گام برداشته - پارامتر t را زمان قرار دهیم و آن را منبسط‌شونده و مبتدا از مبدا طبیعی در نظر بگیریم، یعنی عدد ۱، باز هم با معادله‌ای روبرو هستیم که یک متغییر مجهول یعنی x دارد که مبین یا تعیین‌کننده‌ی انبساط نخواهد بود.


در اثر کوچک شدن ذهن، کار بشر به جایی رسیده است که دیگر حتی نمی‌تواند خودش را از چهارچوب ذهنی یک فکر نادرست رها کند؛ و این بدون شک بدلیل نوع استنباط بشر از هستی و نگرش آن به جهان پیرامونی است.
در این دوره، یعنی در سال‌های ابتدای قرن بیست و یکم، بشر دچار یک کم ذهنی مزمن شده است. حالتی که سخت باور نکردنی است و در کلمه نمی‌آید، زیرا مملو از معادلات احمقانه‌ی ریاضی و فیزیکی است. معادلاتی که هدف اساسی زندگی گذرای انسان را هم تحت‌الشعاع خود قرار داده‌اند.
در نتیجه، انسان از ادراک فطری ماورایی و فراطبیعی خود به مرور زمان فاصله گرفته و دچار یک تنگی روحی و تنیدگی شعوری شده است. زیرا نیروهای طبیعی و فطری‌اش را به دست فراموشی سپرده و به معنیِ مطلقِ کلمه، خود را دچارِ عقلِ لنگ کرده است. عقلی که خیره‌سر و نمک‌نشناس و ناسپاس است و تا انسان را در پیله‌ای که خودش با دست خودش به دور خودش تنیده خفه نکند، دست از سرش برنمی‌دارد.
پس بهتر این باشد که انسان سعی کند، با تلاش مضاعفی به کیهان و هستی بپردازد و خود را از پیله‌ی عقل بیرون بیاندازد. اما گویی بدون اینکه برای این شناخت قانون تعیین کند، نمی‌تواند بفهمد. پس شروع می‌کند به سخن گفتن ریاضی‌وار درباره هستی و کیهان و ساخت و پرداخت تئوری‌های پوچ و بی‌اساس که براساس عقل کم‌بین خلق می‌شوند و در آخر کارش به اینجا می‌کشد که بیاید دیوار‌های هستی را هم طراحی کند. کوته‌فکری کند..
البته باید خدا را شکرگزار بود که عقل هنوز برای گناه و توبه معادله‌ای کشف نکرده است، زیرا پایش به آنجا نمی‌رسد و تمام آن، تنها موضوعی سری و پنهان بین انسان و پروردگارش است. این را که -انسان هر چقدر هم پاک و درست زندگی کند؛ بسته به درک‌اش از حیات، از گناه دور نخواهد ماند و بالاخره این وسوسه روزی به سراغش می‌آید و آن روز موقع امتحان است.!- عقل نمی‌فهمد.

پس عقل را رها می‌کنم و به سراغ انسان می‌روم.

او یا از این نبرد سر بلند بیرون می‌آید یا شکست می‌خورد.
در هر دو صورت آن امتحان پایان می‌پذیرد و امتحان دیگری در زمانِ نامعلوم دیگری روی می‌نماید و او را محک می‌زند.
در تمام این حالات تنها یک موضوع است که انسان می‌تواند آن را به یاری خویش بخواند و آن فراموش نکردنِ یکتاییِ فرمانروایِ مطلقِ کیهان است. چیزی که در انسان تا مرزِ «شدنْ» می‌آید، اما هیچ‌وقت "نمی‌شود". ذاتی که پر از هستیِ مطلق است. آنکه امتحان را برای انسان قرار می‌دهد تا او را به خودش بخواند، و او انسان شکست‌خورده را بیشتر می‌پسندد.
دو راه در مقابل انسان شکست‌خورده و آنکس که احساس گناه می‌کند.
.. و انتخاب با گناهکار است.
...
و دو راهِ پیشِ رو؛ در "هستی، انسان، گناه - ۰۲" می‌آیند.
  • یَحیَی

بنام خداوند جان؛

قصد دارم در این خلاصه به موضوعی بنام اعتیاد بپردازم. منظور مفهوم مطلق اعتیاد است؛ فارغ از نوع، گونه و وسایل اعتیاد‌آور.


اعتیاد بطور کلی نه به انگیزه‌ی لذت بردن یا لذت‌جویی در فرد معتاد شکل می‌گیرد؛ بلکه به اعتقاد من، اعتیاد نوعی تعهد است که فرد معتاد در قبال شکلی از اعتیاد که به آن معتاد است، به خود می دهد. در حقیقت فرد معتاد، خود را متعهد و مسوول می‌داند که کار اعتیاد گونه را به بهترین شکل ممکن انجام دهد و ما به تجربه می‌بینیم که هر چه فرد معتاد دقیق‌تر باشد و از بهره‌ی هوشی و سرسختی بیشتری برخوردار باشد، بطور عمیق‌تری به عامل اعتیاد‌آور معتاد می‌شود.

حال سوال اینجاست که چرا فرد معتاد به عامل اعتیادآور متعهد می‌شود؟

و دقیقاً جواب این سوال در آرمان خواهی فطری گونه‌ی انسانی نهفته است.

وقتی فردی تلاش‌های بسیاری در حوزه‌ی درک خود از هستی می‌کند تا به آرمان موردنظر خود دست یابد و بعد از آن تلاش‌ها در مواردی متوجه این موضوع می‌شود که دست‌یابی به آرمان مورد نظر ممکن نیست؛ بر اثر اتفاق و یا بحران، یا قرار گرفتن در شرایط خاص، الگوی ذهنی او از آرمان‌خواهی بیرونی به نوعی آرمان‌خواهی درونی تغییر شکل می‌دهد که یکی از انواع آرمان‌خواهی درونی می‌تواند اعتیاد باشد و حتی در مواردی ساده‌ترین شکل آن، یعنی اعتیاد به مواد مخدر.

به عنوان مثال همان انسان آرمان‌خواه را در نظر بگیریم ..

اگر دقت فرد به جزییات آرمان مورد نظر خیلی زیاد نباشد، اما همچنان آرمان‌خواهی در او زنده مانده باشد؛ احتمالاً او بعد از دست‌یابی به موفقیت‌های کوچک در زمینه‌ی آرمان مورد نظر، خرسند شده و آن موفقیت‌ها از نظر کیفی او را قانع می‌کنند. در ادامه فرد آرمان‌خواه تکرار و توالی آن موفقیت‌ها را می‌خواهد، پس در آن زمینه بیشتر تلاش کرده و وقت صرف می‌کند و در نهایت به کار یا حرفه‌ی آرمان‌خواهانه‌ی خود معتاد می‌شود، که نمونه‌ی این قبیل افراد در جامعه دکترها، مهندسان و دانشمندان برجسته می‌باشند.

حال نمونه‌ی دیگری را در نظر بگیریم ..

فرد آرمان‌خواه با دقت نظر بیشتر نسبت به نمونه‌ی قبلی و موضوع آرمان‌خواهانه‌ی شبیه. او نیز شروع به تلاش در زمینه‌ی آرمان‌خواهانه‌ی مورد نظر می‌کند. اما نتایج برای او قانع کننده نیستند، زیرا او با دقت بیشتری به نتایج نگاه می‌کند و انتظار بیشتری دارد. پس کمابیش موفقیت‌ها در نظرش کوچک و بزرگ جلوه می‌کنند. و در نهایت او ممکن است یکی از دو راه را در پیش بگیرد:

۱- موضوع آرمان‌گرایانه را به کلی فراموش کند، که این نشان می‌دهد که او از ابتدا آرمان‌خواه نبوده است و خلاف فرض ابتدایی است. و طیق برهان خلف مورد مطالعه‌ی ما نخواهد بود.

۲- راه دیگر اینکه؛ برای دستیابی به موفقیت‌های آرمان‌خواهانه، خودش را روز به روز بیشتر در تکاپو و کنکاش در جزییات موردنظر غرق کند تا اینکه ذهن و روح و جسمش به کلی فرسوده و ویران شود. حال او کم‌کم به نوعی فکرکردن معتاد می‌شود تا توسط آن بتواند نتایج موردنظر را تا حدودی قابل قبول‌تر نماید. پس او به فکر کردن معتاد شده است. بعد از این مرحله او دو راه پیش رو دارد:

۱-۲- یا اعتیادش را به فکر کردن تثبیت می کند.

۲-۲- یا پا را فراتر می‌گذارد و به سراغ جزییات فکر و موضوعات با دامنه‌ی بسیار وسیع‌تر از کارش می‌رود، تا با اصلاح آنها بتواند تتایج تلاش‌ها را اصلاح کرده و طبع آرمان‌خواهانه‌اش را راضی نگه دارد. با ادامه‌ی این روند فرد به یک نقطه‌ی غیر قابل بازگشت می‌رسد که در آن نقطه و از آن پس، یاس عمیقی از عدم توانایی برای تغییر قوانین کلی هستی در او پدید می‌آید. این نقطه‌ی آغاز هجرت ذهن فرد به سرزمین ناشناخته‌‌ی مجازی‌ای به نام سرزمین آرمانی‌ است، که در آن قوانین کلی هستی و عالم طبق خواست و میل او تعیین شده است. از آنجایی که این سرزمین هیچ پیوندی با عالم واقعی پیرامونی ندارد و بدلیل اینکه فرد نمی‌تواند قوانین سرزمین آرمانی را در واقعیت پیرامونی بیآفریند و تجربه کند، ممکن است به هر عامل مسکنی پناه آورده و بعداً به آن معتاد شود.

این عامل اعتیاد‌آور می‌تواند، اینترنت، برنامه نویسی، موسیقی، مطالعه، فکرهای هذیانی، الکل، مواد مخدر و یا هر موضوع مجاز آفریننده‌ی دیگری باشد.

فرد معتاد تمام این فرآیند را بی‌اختیار و در ناخودآگاه‌اش سپری می‌کند و در نهایت با افتادن در دام اعتیاد، به مرور آگاهی از این فرآیند بیشتر به اعماق ناخودآگاه او می‌خزد و در نهایت او را از کشف این ماجرا عاجز می‌نماید.

پس فرد معتاد قربانی عامل اعتیادآور می‌شود.


اما امید همچنان باقی است ..

  • یَحیَی
Doubtless, we are living in the age of existentialism. But a relevant significant point to existentialism is: "since existentialism is depend on individuals, there could not be a common rule for all individuals to do and follow and so every individual has to follow h/is own way of thought. So nothing to share with others and nothing to ask of others, because of difference in very fundamental part of human existence.
I believe that, we need to revalue it, in order to make it more depend on society, more depend on human community; and more depend on common rules. 
But no doubt, existentialism is prior to common senses.
  • یَحیَی

The human being is spirit. But what is spirit? Spirit is the self. But what is the self? The self is a relation which relates to itself, or that in the relation which is its relating to itself. The self is not the relation but the relation's relating to itself. A human being is a synthesis of the infinite and the finite, of the temporal and eternal, of freedom and necessity. In short a synthesis. A synthesis is a relation between two terms. Looked at in this way a human being is not yet a self. 

A. That Despair is the Sickness unto Death - The Sickness unto Death

Soren Kierkegaard 

  • یَحیَی