ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

Writer, Philosopher, Life Architect, Time Architect
نویسنده، فیلسوف، معمار زندگی، معمار زمان

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۵ مطلب با موضوع «یادداشت‌ها» ثبت شده است

در این باره که انسان چقدر می‌تواند طاقت بیاورد، می‌شود کمی گفت!

انسان آنقدر می‌تواند طاقت بیاورد که عاشق باشد. یعنی عشق به یک معبود یا معشوق می‌تواند در انسان نوعی طاقت بیافریند که سابق بر آن هرگز در زندگی‌اش دیده نشده است. به عبارتی اگر انسان بتواند عاشق بشود آنوقت طاقت می‌آورد. در جنگ‌های بزرگ تاریخ آنهایی که عاشق بودند، طاقت می‌آوردند. حال آنکه در آن میان، عاشق‌هایی جان می‌دادند. آنها هم طاقت آورده بودند.

وقتی از عشق صحبت می‌شود به ناگهان می‌بینیم که تمام حواس‌ها جمع می‌شود.

  • به چه؟
  • به آنچه انسان بیشتر از هر چیز دیگری دوست دارد. پیوستن به جرگه‌ای! در خیل افرادی قرار گرفتن که خود را با دیگری به اشتراک می‌گذارند. آنها که خود را فدا می‌کنند و از تمام آن قصر عظیم و غیر قابل نفوذی که هر انسان دوست دارد برای خودش بسازد و در آن سلطنت کند، چشم می‌پوشند. 

درست گفتم. عاشق‌ها همان انسان‌ها هستند. حال هرچه عاشق در خیال ساده‌تر باشد، در واقعیتی که او را در بر گرفته ساده‌تر خواهد بود. و مگر نه که دختر‌های زیباتر از مرد‌های ساده‌تر بیشتر استقبال می‌کنند. دختر زیبا خودش را به مرد ساده‌تر می‌سپارد. آنها مردهای ساده‌تر را بیشتر دوست دارند. 

  • چرا؟
  • زیرا مردهای ساده‌تر بیشتر عاشق‌اند. 

می‌خواهم این را بگویم که اگر گل‌های شما برای همسرانتان کافی نیست، به این خاطر است که هنوز ساده عاشق آنها نیستید. هنوز ساده با عشق به سراغ آنها نرفته‌اید و هنوز ..

مردِ ساده همیشه در نظر همه عاشق‌تر به حساب می‌آید.

بعد بدون مقدمه نوعی از حرارت همراه با کمی فشار بر قلب می‌نشیند و دختر لب‌هایش کمی می‌لرزد. این را فقط مرد ساده می‌بیند.

حتی او سینه‌ی دختر را می‌بیند که از هیجان بالا و پایین می‌رود.

  • چکار کند؟
  • سوالی می‌پرسید! مگر کاری غیر از عشق ورزیدن می‌توان در قبال دختر انجام داد؟ آن را خدا اینطور ترتیب داده است که به دختر‌های زیبا بیشتر عشق ورزیده شود. همان‌هایی که زیبایی‌شان را از ایمان آورده‌اند. مگر دختر زیبایی که ایمان ندارد هم داریم؟! من هم می‌گویم که نداریم. حتی فکر نمی‌کنم که زیبایی از جایی غیر از ایمان به انسان برسد. 

باز هم صحبت از گل و لبان تازه به میان آمده است. صحبت از دنیایی که انسان در انتظار آن روز را شب می‌کند. صحبت از وعده‌ای که خداوند داد تا بهترینش را به انسان داده باشد. آنچه برای انسان غایت است. همسرانی پاکیزه در کنار .. و چه کسی می‌تواند کلام خداوند را نادرست بخواند؟! مگر آنکه دیوانه‌ای بیش نباشد.!

کار به اینجا ختم می‌شود که انسان عاشق در آخر با خدایش ملاقات می‌کند و این چندان دور نیست که خدایش را عاشقانه بنگرد و از آن همسران پاکیزه زیبارویی برگزیند.

تا اینجا و تا این حد انسان می‌تواند طاقت بیارورد. تا جایی که عشق نصیبش می‌کند. تا دختری، تا معبودی، تا عشق، تا ایمان ..

انسان تا اینجا طاقت می‌آورد.

  • یَحیَی
به این ترتیب می‌گذرد:
اوقاتی که آدمی در خارج از اتاق می‌گذراند، شبیه حالتی که روح از کالبد بلند می‌شود، دلهره‌آور و گاهی سهمناک است. حضور خاطری در کار نیست و بیشتر سایش آهن بر آهن است. آسایشی رخ نمی‌نماید و اگر آنکه به دنبال دنیا می‌دود، میدانست که به دنبال خسران می‌دود، هرگز چنین نمی‌دوید..
این ها اندکی از پیوندهای خارج از اتاقی است که برایتان آوردم .
...
پس این غزلِ کهنه‌! ی سایه بخاطرم آمد:

ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
ازین سرای کهن راهیِ کجام کنی!

در این جهانِ غریبم از آن رها کردی
که با هزار غم و درد آشنام کنی!

بَسَم نوای خوش آموختی و آخِرِ عمر
صلاحِ کار چه دیدی که بی‌نام کنی!

چنین عبث نگهم داشتی به عمرِ دراز
که از ملازمتِ همرهان جدام کنی!

دگر هر آینه جز اشک و خون چه خواهی دید
گرفتم آن‌که تو جامِ جهان‌نمام کنی!

مرا که گنجِ دو عالم بهای مویی نیست
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی!

زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی!

هزار نقشِ نُوَم در ضمیر می‌آمد
تو خواستی که چون سایه غزل‌سرام کنی!

لبِ تو نقطه‌یِ پایانِ ماجرای من است
بیا که این غزلِ کهنه را تمام کنی!

غزل از: هوشنگ ابتهاج (سایه)
  • یَحیَی
وقت آن بود که یک دیداری با اوقات گذشته ام، تازه کنم، بنابراین تصمیم، با تکرار یک تجربه اما به روزتر و جدا از خذف و سانسىور، صفحه ای باز کردم که مطالبش ادامه دهنده ی راه یادداشت های خودم در پرشین بلاگ باشد. گاهی اوقات انقدر با خودم کلنجار می روم که چیزی ننویسم، حرفی نزنم، اصلاً مگر آگاهی با نوشتن و گفتگو و بحث بدست میاید. اگر اینطور بود تمام انسان های صاحب مکتب بعد از گفتگو و جدل، برای بشر پیغام و مکتب می آوردند، حال آنکه آنان که در تاریخ یادگاری از خود به نیکی برجاى گذارده اند، از ماندن در جنگل ها و پیمودن بیابان ها و گذراندن در غارها و همه را به تنهایی گذاردن بوده، که اینگونه برفروخته اند و نورشان برای همیشه ى بشر باقی گذاشته اند. بعد قلبم که درد می گیرد در می یابم که رسوا شده ام.
حال چگونه باشم؟
می دانم، اما نمی توانم، که من ضعیفم و نامطمئن، به خودم؛ که انسان بدرستی هر چه می کشد از خودش می کشد.
  • یَحیَی
نکته‌ای که باید خاطر نشان شود:
چرا با یکدیگر صحبت می‌کنیم؟ از آنجایی که دو طرف یک دیالوگ، هرگز نمی‌توانند صد در صد به زبان و شالوده‌ی گفتمان که دیالوگ بر آن استوار است، اطمینان کنند و اگر هم اطمینانی حاصل شود با علم به این پذیرفته شده است که ساختار و شالوده‌ی کلی زبان قابل اعتماد نیست. پس گفتگو، امری نادرست (به این معنی که صد در صد درست نیست) معنی می‌شود. اما ما بطور ناخودآگاه با یکدیگر صحبت می‌ک
نیم و از آنجایی که تعامل زبانی که همان گفتگو است، در آدمی از غریزه پیروی می‌کند و غریزه در موجودات خطا نمی‌کند، پس عمل صحبت کردن، عملی درست است.
اما دلیل درست بودن این عمل، نکته‌ی قابل اشاره‌ای است که بنده قصد دارم آن را بیان کنم.
در صحبت، با علم به نادرستی آن، احتمالِ به وقوع پیوستن یک اتفاق وجود دارد و آن، احتمالِ درک متقابل طرفین از یکدیگر و یا حتی احتمال درک یک طرف از طرف دیگر است. احتمال درستی که وجودش، واقع شدن بحث را توجیه می کند. پس صحبت و یا گفتگو می‌کنیم، به احتمال آنکه نقطه‌ی مشترک قابل درکی در گفتگوی با دیگری رخ دهد، تا واقعیت فردی منحصر به فردِ فرد، حتی به مقدار بسیار ناچیزی با واقعیت منحصر به فرد دیگری به اشتراک گذاشته شود.
پایان
  • یَحیَی

نکته‌ای که بنظرم آمد، حقیقت جاری در رگ و پی زندگی است. این چیزی که بشر مدام در طول سالیان به دنبالش می‌گشته‌ است و می‌گردد.
اصلاً هیچکدام از تعاریفی که بشر در طی سالیان از حقیقت کرده است، حقیقت جاری را تعریف نمی‌کند. دقیق که بنگریم، هر مکتب فلسفی، هر ایدئولوژی، هر دین، هر راهی که یک انسانی آمده است و معرفی کرده است، حقیقت از منظر نظر همان انسان بوده است. بعد ناآگاهانه (و یا بعضاً آگاهانه) آن انسا
ن آمده است و برای دستاورد شخصی خودش چهارچوب گذاشته است و حقیقت را در آن چهارچوب تعریف کرده است و آن را برای بشر تجویز کرده است. و منظورش این بوده که راه رسیدن به حقیقت از مجرای این فلسفه، ایدئولوژی، مسلک و یا روش امکان پذیر است.
در صورتی که همگی آنها کم دیده‌اند و متوجه این ماجرا نشده‌اند که راه دریافت حقیقت از انسان است که آغاز می‌شود و به هم اوست که ختم می‌شود. و بنابراین آن حقیقتی که درک می‌شود یگانه بوده و مختص فرد درک کننده است و باید حقیقتی که دیگری درک می‌کند با حقیقتی که او درک کرده است، متفاوت باشد.
  • یَحیَی