ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

Writer, Philosopher, Life Architect, Time Architect
نویسنده، فیلسوف، معمار زندگی، معمار زمان

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۹ مطلب با موضوع «فلسفه» ثبت شده است

روزگاری، وقتی بازار ادویه در هلند کساد بود تاجران چند محموله ادویه را در دریا خالی کردند تا قیمت‌ها بالا نرود. این ترفندی قابل بخشایش و چه بسا ضروری بود. آیا به چنین چیزی در جهان روح نیاز داریم؟ آیا چنان از رسیدن به نقطه‌ی اوج مطمئن شده‌ایم که کاری جز این برایمان نمانده است که پارسایانه به خود بباورانیم که هنوز تا بدانجا نرسیده‌ایم، تا لااقل چیزی برای پر کردن وقت داشته باشیم؟ آیا این همان‌گونه خودفریبی است که نسل کنونی به آن نیاز دارد، آیا باید هنر خودفریبی را به او آموخت؛ آیا خود او هم اینک در هنر خودفریبی به قدر کافی به کمال نرسیده است؟ آیا آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز دارد جدیتی صادقانه نیست که بی‌هراس و بی‌تحریف وظایفی را که باید انجام گیرد نشان دهد، جدیتی صادقانه که عاشقانه از این وظایف مراقبت کند، که با ترساندن آدم‌ها آنها را به پرتاب کردن خود به سوی اوج تحریک نکند، بلکه وظایف را در مقابل دیدگان ما جوان و زیبا و گیرا نگاه دارد، وظایفی که برای همه جذاب اما در عین حال دشوار و الهام‌بخش اذهان والایند، زیرا شورِ طبایع بالا فقط با دشواری‌ها برانگیخته می‌شود؟ هر اندازه نیز نسلی از نسل دیگر بیاموزد باز هم هرگز نمی‌تواند عنصر اصالتاً انسانی را از نسل پیش فرا گیرد. از این حیث هر نسلی از ابتدا آغاز می‌کند. هیچ نسلی وظیفه‌ی تازه‌ای فراتر از وظیفه‌‌ی نسل قبلی ندارد و از آن پیش‌تر نمی‌رود، به شرط آنکه این نسل به وظیفه‌ی خود خیانت نکرده و خود را فریب نداده باشد. این عنصر اصالتاً انسانی همانا شور است، که در آن هر نسلی کاملاً نسل دیگر را و خود را درک می‌کند. از این‌رو هیچ نسلی دوست داشتن را از نسل دیگری فرا نگرفته، هیچ نسلی جز از ابتدا نمی‌تواند آغاز کند، وظیفه‌ی هیچ نسلی کوتاه‌تر از وظیفه‌ی نسل قبلی نیست و اگر نخواهند همانند نسل‌های پیشین با عشق بمانند، بلکه بخواهند از آن فراتر روند این جز سخنی بیهوده و احمقانه نیست.

اما عالی‌ترین شور در انسان همانا ایمان است، و در اینجا هیچ نسلی جز از همان جایی که نسل پیشین آغاز کرده است شروع نمی‌کند، هر نسلی از ابتدا آغاز می‌کند، نسل بعدی دورتر از نسل قبلی نمی‌رود، البته اگر این نسل به وظیفه‌ی خود وفادار بوده و آن را رها نکرده باشد. هیچ نسلی حق ندارد بگوید این آغازِ مکرر ملال‌آور است، زیرا هر نسلی وظیفه‌ی خود را دارد و به او ربطی ندارد که نسل قبلی نیز همین وظیفه را داشته است، مگر اینکه نسلی خاص یا افراد تشکیل دهنده‌ی آن گستاخانه وانمود کنند که جایگاه مختص به روح حاکم بر جهان را، که به قدر کافی صبور است که خستگی را احساس نکند، اشغال کرده‌اند. اگر نسلی چنین گستاخی را نشان دهد به انحطاط افتاده و چه جای تعجب اگر کل زندگی برایش منحط جلوه کند؟ زیرا یقیناً هیچ‌کس بیش از خیاط افسانه‌ی پریان که در زندگی به آسمان‌ها رفت و از آنجا جهان را نظاره کرد زندگی را منحط نیافته است. وقتی نسلی فقط به وظیفه‌اش بپردازد، که عالی‌ترین عملی است که قادر به انجام آن است، نمی‌تواند خسته شود؛ زیرا این هدف همیشه برای تمام عمر انسان کافی است. وقتی که کودکان در یک روز تعطیل تا پیش از ظهر همه‌ی بازی‌ها را انجام داده‌ و بی‌صبرانه فریاد می‌زنند که «آیا کسی می‌تواند یک بازی جدید ابداع کند؟» آیا این دلیلِ آن است که این کودکان پیشرفته‌تر و پیشروتر از کودکان همان نسل یا نسل قبلی هستند که برای آنها بازی‌های شناخته شده برای پر کردن یک روز تمام کفایت می‌کند؟ آیا بیش‌تر گواه آن نیست که کودکان دسته‌ی اول از آنچه من آن را جدیت مهربانانه می‌نامم و همیشه برای بازی لازم است، بی‌بهره‌اند؟
ایمان عالی‌ترین شور در انسان است. چه بسیار کسان در هر نسل که به مرتبه‌ی ایمان نمی‌رسند؛ اما هیچ‌کس فراتر از آن نمی‌رود. من نمی‌خواهم در این باره حکم کنم که آیا در عصر ما نیز بسیارند کسانی که آن را کشف نمی‌کنند، فقط می‌توانم به تجربه‌ی خودم رجوع کنم، به تجربه‌ی کسی که پنهان نمی‌کند که هنوز راه درازی در پیش دارد، اما بی‌آنکه بخواهد به این دلیل به خود یا به عظمت، با تقلیل آن به چیزی پیش پا افتاده، به یک بیماری کودکانه که باید امیدوار بود هر چه زودتر شفا یابد، خیانت کند. اما زندگی برای کسی هم که به مرتبه ایمان نمی‌رسد به قدر کافی وظیفه دارد، و وقتی شخص این وظایف را صادقانه دوست بدارد زندگی نیز بیهوده نخواهد بود، حتی اگر قابل قیاس با زندگی کسانی نباشد که وظیفه‌ی اعلا را درک کرده و به آن نایل شده‌اند. اما آن کس که به مرتبه‌ی ایمان رسیده است (تفاوتی ندارد که انسانی با استعداد درخشان باشد یا انسانی ساده) در آنجا به سکون نمی‌رسد، و حتی اگر کسی این را به او بگوید آزرده خاطر خواهد شد؛ درست همان‌طور که اگر کسی به عاشقی بگوید که در عشقش به سکون رسیده است بر افروخته خواهد شد، زیرا می‌تواند در پاسخ بگوید: «من به هیچ روی در عشقم به سکون نرسیده‌ام زیرا تمام زندگیم در آن نهفته است.» مع‌هذا او هم فراتر نمی‌رود و به چیز دیگری نمی‌رسد؛ زیرا وقتی آن را پیدا کند تبیین متفاوتی [برای آن] خواهد داشت.
«باید پیش‌تر رفت، باید پیش‌تر رفت.» این نیاز به پیش‌تر رفتن از دیرباز در جهان بوده است. هراکلیت «تیره» که اندیشه‌هایش را به نوشته‌هایش و نوشته‌هایش را به معبد دیانا سپرد (زیرا اندیشه‌هایش جوشن او در زندگی بودند و به همین دلیل بود که آنها را در معبد این الهه آویزان کرد)، آری هراکلیت تیره گفت: «انسان نمی‌تواند دو بار در یک رودخانه فرو شود.»
هراکلیت تیره مریدی داشت که در این گفته توقف نکرد، بلکه پیش‌تر رفت و گفت: «حتی یک‌بار هم نمی‌توان فرو رفت.» بیچاره هراکلیت که چنین شاگردی داشته است! با این اصلاح، عقیده‌ی هراکلیت به نظریه الئایی بدل شد که حرکت را نفی می‌کند، مع‌هذا این شاگرد فقط می‌خواست شاگردی از هراکلیت باشد که پیش‌تر رود و به موضعی که هراکلیت ترک کرده بود، بازنگردد.
———————
منبع: ترس و لرز
نویسنده: سورن کیرکگارد
مترجم: عبدالکریم رشیدیان

  • یَحیَی

باید گفت که هنوز جنینِ تاریخ به مرحله‌ی بحرانی وارد نشده است. او حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد، اما دیگر گوشی برای شنیدن باقی نیست. او به سمت اضمحلال می‌رود و باری بسیار ناگفته‌ها را با خودش به پایان می‌رساند! 

به این ترتیب در پسِ پرده‌یِ تمامِ این زندگی چیزی نهفته است که مادام که انسان زنده است با آن روبروست! و آن پاسخ به سوالی بزرگ و شاید بی‌پاسخ است:“زندگی؟”
در طول تاریخی که بر این جنین گذشته، بسیاری آمده‌اند تا به این سوالْ پاسخی در خور بدهند و چه بسیار تلاش‌ها که برای آن نکرده‌اند. آنچه از هستی و رمق انسان بوده، گذاشته‌اند تا جامع‌تر و پویا‌تر گفته باشند. اما در آخر چیزی پیدا نیست. حرفی که برای سالیان بماند، الا آنچه یگانه‌ی تاریخ و زمان برای این جنینِ رو به اضمحلال به ودیعه نهاده است. و تنها اوست که می‌داند.
چه اتفاقی افتاده است؟
بشر به چنان حماقتی دچار شده است که در مدتِ زندگیِ این جنین، جهان به خودش ندیده‌ است؟ آری، او فهمیده است که انکارِ یگانه کاری ساده‌تر است، اما فراموش کرده که هر جواب ساده‌تر الزاماً جواب کامل‌تر نیست! آیا آن یگانه چیزی قابل انکار است!؟ ما می‌دانیم که او نیست و ما می‌دانیم که او حقیقت است. و با این همه آیا حالا زمان پیروی از حماقت است؟؟
من می‌گویم که نیست، مگر اینکه ما به "حُمْقْ" رسیده باشیم!
و اگر به حمق رسیده باشیم چه؟ 
آن وقت کار از کار گذشته است و باید هر لحظه منتظر پایان باشیم. آن وقت، "آن"؛ روزی بسیار نزدیک خواهد بود که در هم نشسته باشیم و نظاره‌گران ..
پس بگذارید دوباره به ابتدای ماجرا باز گردیم. می‌خواهیم از جنین تاریخ درباره‌ی او سوال کنیم؟
- آیا او را می‌شناسی؟ او را تا به حال دیده‌ای؟ اگر دیده‌ای پس "اگزیستانس" چه می‌شود؟ یعنی من کجای ماجرا قرار می‌گیرم؟؟ یعنی من به میراثی هم سن تو پشت کنم؟ نه من نمی‌توانم! میراثی که دارم را به "حقیقت" ترجیح می‌دهم!!
پاسخی نمی‌آید. جنین غول‌آسای تاریخ خوابیده است! راه‌ها به دو رسیده است. یا میراث را رها می‌کنیم و به او می‌رسیم یا سرنوشت ما را در مقابل او قرار خواهد داد. حالا آیا بهتر نیست که حقیقت را با دو چشم ببینیم تا کور نباشیم؟؟
شما چه می‌گویید!؟
حتماً چیزی زمزمه می‌کنید.! او حتی صدای زمزمه‌تان را می‌شنود. پس بیایید درست زمزمه کنیم.
..
خواستم دوباره به ابتدای ماجرا باز گردم، اما خواب موضوعی همگانی است.

  • یَحیَی

خیلی سخت است که انسان موضوعی را از اعماق درونی مغز که با احساس آب دیده است، بیرون بیاورد و به آن بپردازد. اصلاً شاید دقیقاً باید از همین جا آغاز کرد. از ایمان! از همین چیزی که خیلی سخت بیرون می‌آید. از باور به درستی که حالا حرفی بسیار معمولی شده است. حرفی که هیچ انگیزه‌ای را در انسان برنمی‌انگیزد. و به نظر من این بزرگترین آفتی است که ممکن است به جان بشریت افتاده باشد. یعنی فراموش کردن خود حقیقی انسان!
انسان موجودی است که آفریده شده تا تنها یک حقیقت را متبلور نماید و آن ظهور ایمان در اوست. مابقی، آنچه ما به دنبال آن هستیم؛ لکنت است. سرابی است خالی و پوچ که شاید عده‌ی بسیار اندکی به پوچی‌اش پی ببرند. و اما آن دیگرانی که هنوز این پوچی را ندیده‌اند، چنان در خواب‌اند که گویی هرگز بیدار نبوده‌اند. بیمارگونه و هراسان به دنبال دیگری راه می‌افتند. در تکاپو و تلاشی شبانه روزانه و خستگی ناپذیر تا به جایی چنگ بزنند. چشم‌هایی حریص از حدقه درآمده تا چه چیز را ببینند. هیچ چیز را!
افعی‌زادگانی پیرامون یکدیگر؛ و در این پلشت‌زار دنیا هیچ کدام در برابر نکبت، تغییر و واکنشی نشان نمی‌دهند.
صحبت از بی‌ایمانی است. شوره‌ای خورنده که به جان انسان‌های شور بخت می‌خزد تا یک‌یک و به مرور از پایشان درآورد. اما حتی در این ظلمات هم راهی هست تا دریابیم. تا چشم باز کنیم و ببینیم. تا نور هستی بخش در رگ‌های شوره خورده‌مان جان تازه‌ای بدمد. تا حیات دوباره بگیریم و زنده باشیم. و از آنچه ایمان برایمان می‌آورد بهره‌ای ببریم.
حالا اگر کسی یک روز خواست تا از این دخمه‌ی تاریک و نمور بیرون بیاید، باید محکم باشد. به آنچه می‌کند ایمان داشته باشد و با پاکی غسل کند. خدایش را که او را هدایت کرده است، سپاس بگوید و باز تن به ذلت و بردگی ندهد!
او از لوثِ وجودِ این همگانیِ بی‌هویت بَری شده است و آری، حالا یک راه پیش رو دارد : استواری!
پس روز به روز، روحش در برابر کلمه‌ای به نام “ایمان” حساس‌تر می‌شود. او متحمل دردهای بسیار خواهد شد و باید این را از همان ابتدا بداند، تا روزی که خداوند دردش را درمان کند.
و اما آنکه روحش در برابر این ارتعاش واکنشی ندارد، او تا ابد در دخمه‌اش خواهد ماند!
او مستوجب عقوبت است.

  • یَحیَی

تا موقعی که انسان در تنگنا قرار نگرفته باشد، بطور خیلی قطعی حرفی برای اینکه به دنیا ارائه کند، ندارد. زیرا او در حالت‌های عادی زندگی کرده است و این حالت‌ها نیازی به درمان، راه‌ حل و یا فکرهای جدی ندارند. اما به محض اینکه در تنگنا قرار می‌گیرد و اولین تنش‌ها را تجربه می‌کند، متوجه می‌شود که برای رسیدن به حالت سابق (که همان حالت عادی است) باید تلاشی صورت بدهد. به عبارتی آن انسان باید در جهتی تلاش کند که تعادل را به او بازمی‌گرداند. و این تلاش که به تقویت نیروی ذهنی و درونی انسان می‌انجامد، از خواص تنگنا است.
در اثر این تلاش، انسان کم‌کم با ارتباطات تنگاتنک موضوعات در دنیا آشنا می‌شود، و بطور خیلی مستقل از گذشته‌، پا به عرصه‌ی حیات می‌گذارد. گویی اگر درست به خودش نگاه کند، تازه از نو متولد شده است.
و بعد آنچه او حتماً در آن موقعیت درک نخواهد کرد، خواص تنگنا است. تنگنا به نظر هر انسانی موضوعی دردناک و ناراحت کننده است؛ اما اگر کمی دقیق‌تر و فارغ از موقعیتی که در آن هستیم (یعنی تنگنا) به آن نگاه کنیم، در‌می‌یابیم که تنگنا بسیار شبیه واکسن عمل می‌کند. واکسنی برای هویت انسان !!
با تنگنا انسان خودش را در برابر بیماری‌های روان ایمن می‌کند تا روحش را در تلاطم‌های ناگهان زندگی آرام‌تر و استوارتر نگاه دارد. تنگنا چراغی به نام هویت را در انسان روشن می‌کند تا نورش لحظه به لحظه به زندگی انسان عمق بیشتری بدهد.
این تنگنا اگر در بستری مفید قرار بگیرد و با اراده‌ای عظیم ترکیب شود، اتفاقی برای انسان شکل می‌دهد که هیچ استاد و یا کتابی قادر به آن نخواهد بود.. و آن پی بردن به معنایی به نام "ایمان" است.
نبض تپنده‌ای که در هستی جریان دارد و انسان را در خود می‌پرواند.
حتماً کار بالا خواهد گرفت.
انسان به اکسیر حیات پی برده است و حالا موقع آن است با آفریننده‌اش ملاقات کند. ایمانی که سالیانی در رگ و پی‌اش می‌زیسته است با او در آمیخته تا انسان به رازهای هستی سرک بکشد.
و بعد "یکتایی" است.

  • یَحیَی

با خودم می‌گفتم عاشقانه‌ها چیزهای غریبی‌اند!

آنها دختر‌های باکره‌ای‌اند که دست هیچ مردی را تجربه نکرده‌اند، دخترهایی که از پستان مادر عشق نوشیده‌اند. حتی فراترند! عاشقانه‌ها لرزه‌های خفیفی از یک نگاه‌اند که به قلب می‌رسد، وقتی انسان خودش را در خیال، به آغوش آنها می‌اندازد! عاشقانه‌ها آغوش‌اند. حسی که یک انسان را به دیگری پیوند می‌دهد و از آن انسانی تازه می‌آفریند!

عاشقانه‌ها روحی از خدایند، که به مخلوقاتش سپرده تا به هم نزدیک‌تر شوند. پس چگونه می‌شود از آنچه زمینی نیست سخن گفت؟

و حتمیٰ که خدا در همین نزدیکی است. او در عاشقانه‌های هر انسانی حضوری مطلق دارد. بگذار صحبت به درازا نرود.

عاشقانه‌ها هویت انسان است ..

 

  • یَحیَی

این یادداشت بر مبنای این سوال نوشته شده است که:

«چرا روش‌های تحقیق آکادمیک [دست کم در زمینه‌ی فلسفه] دگماتیک هستند؟»

بی‌مقدمه به بدنه‌ی بحث می‌روم. 

در روش تحقیق آکادمیک، محقق موظف است که نتایج تحقیقاتش را با توجه به منابع موجود و مطالعه شده، بیان کند و در انتهای مقاله‌اش از آنها نام ببرد.

با توجه به این تبصره - که خود از نظر آکادمیک اعتباری برای مقاله‌ی مورد به حساب می‌آید - محقق همواره باید به تحقیقات گذشته رجوع کند، تحقیقاتی که محققی در گذشته انجام داده است. به عبارت دیگر محقق باید خودش را وقف و زمانش را صرف این موضوع کند که انتقادات و روش‌ها و نتایج محققین دیگر را که در گذشته انجام شده‌اند، مطالعه کرده و در نهایت ایده و نظریه‌ی خود را با توجه به آن نتایج و تحقیقات و یا با توجه به آن محققان بیان کند.

حال آنکه اگر دقیق بنگریم، در این متد یا شیوه، آزادی کامل اندیشه و نقد از محقق سلب شده است، زیرا او همواره باید با توجه به مستندات گذشته، نظراتش را بیان کند، بنابراین نظریاتش کاملاً متأثر از نتایج تحقیقات دیگری است. حال با توجه به روند پیشرفت بسیار سریع علم در  دهه‌های اخیر، می‌توان ادعا کرد که یک محقق هرگز قادر نخواهد بود تمام منابع مرتبط با نظریه‌اش را در طول عمر خود مطالعه کرده و از مقایسه ی تمامی آنها به نتیجه‌ای درست دست یابد. بنابر این محقق قادر نخواهد بود به متفکر تغییر کیفیت دهد.

 

- اینکه دست‌یابی به نتیجه‌ی درست امکان پذیر است موضوعی است که بطور مبسوط در یک یا چند یادداشت مرتبط، در ادامه‌ی مطالب وبلاگ مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.

.......

استدلال منطقی پیرامون اثبات فرضیه فوق:

 

- فرضیات::

اگر  فرض کنیم:

A= یک تحقیق متقدم

Ao= هسته‌ی مرکزی A

B= یک تحقیق متاخر بر مبنای A

Bo= هسته‌ی مرکزی B

O= تمامی منطقه‌ی تحقیق

- A and B ؛ هر دو زیر مجموعه‌های O هستند و B می‌تواند زیر مجموعه‌ی A باشد و یا نباشد.

- B می‌تواند زیر مجموعه‌ی A باشد اگر مرزهای B از مرزهای A خارج نشوند.

- B می‌تواند زیر مجموعه‌ی A نباشد اگر مرزهای B از مرزهای A خارج شوند.

+ O, A, B هر سه مجموعه‌هایی با مرزهای باز هستند، زیرا به هیچ وجه نمی‌توان تحقیق و محیط تحقیق را مجموعه‌هایی با مرزهای بسته در نظر گرفت.

 

- O، هسته‌ی مرکزی نخواهد داشت، زیرا O را  تمام منطقه‌‌ی تحقیق در نظر گرفته‌ایم.

- Bo می‌تواند معادل Ao باشد و نباشد.

..........

۱- اگر Bo همان Ao باشد:

۱-۱- B زیر مجموعه‌ی A است.

۲-۱- B زیر مجموعه‌ی A نیست.

 

۲- اگر Bo همان Ao نباشد:

۱-۲- B زیر مجموعه‌ی A نیست و اشتراک A و B تهی نیست. به عبارت دیگر A و B اشتراک‌هایی خواهند داشت.

۲-۲- B زیر مجموعه‌ی A نیست و اشتراک A و B تهی است. به عبارت دیگر A و B هیچ اشتراکی با هم نخواهند داشت.

........

در متد امروزی تحقیقات آکادمیک:

۱-۱- قابل قبول است.

۲-۱- قابل قبول است.

۱-۲- می‌تواند قابل قبول باشد.

۲-۲- قابل قبول نیست.

............

در مورد ۲-۲: وقتی که Bo همان Ao نیست و A و B هیچ اشتراکی با همدیگر ندارند، شما هیچ منبعی برای معرفی کردن راجع به مطلب خود نخواهید داشت و البته مطلب شما یک نوشته خواهد بود که شما مطمئن نیستید که آیا دیگری (فرد دیگری) راجع به آن صحبت کرده است یا خیر؟؟

دو حالت قابل بررسی خواهد بود:

۱-۲-۲- اینکه فرد دیگری راجع به موضوعی که شما ارائه کرده‌اید، صحبت کرده باشد.

۲-۲-۲- اینکه فرد دیگری راجع به موضوعی که شما ارائه کرده‌اید، صحبت نکرده باشد.

 

- در موارد فوق، با توجه به روند پیشرفت روزافزون تحقیق، در نهایت شما، بدلیل فاصله بسیار زیادی که سرعت تولید علم و سرعت یادگیری انسان پیدا خواهد کرد، قادر نخواهید بود که مشخص کنید از موارد ۱-۲-۲ و ۲-۲-۲، کدام مورد راجع به یک محقق صدق می‌کند.

.........

متد امروزی تحقیقات آکادمیک، موارد فوق (۱-۲-۲ و ۲-۲-۲) را بطور کلی، غیر قابل قبول می‌داند، در حالیکه مورد ۲-۲-۲ پتانسیل یک تفکر تازه را بطور جدی دارد و روش و اسلوب تحقیقات آکادمیک آن را بطور کلی و از بنیاد بی‌اعتبار می داند.

اینجا، ارتباط کیفی دگماتیسم [.] و روش‌های تحقیق آکادمیک به شیوه‌ی آکادمیک و منطقی اثبات شد.

........

.......

 


 

پاورقی:  

[.] جزم‌باوَری یا دُگماتیسم، خشک‌اندیشی یا جزم‌گرایی عبارت است از روش اندیشه‌گری غیرانتقادی، غیرتاریخی و متافیزیکی، که بر بنیاد باورهای جزمی روایت شده، یعنی نظرات، برهان‌ها و باورها استوار است، باورهای ثابت را بمثابه حقایق همیشه همان و همه جا درست، می‌انگارد بی این که آن‌ها را در روندهای تاریخیِ شناخته شده مورد آزمون و آزمایش قرار دهد، بی این که بر بنیاد دانش‌های تازه و آموزه‎های عملی نوین به بازبینی درونمایه حقیقت آن‌ها و ارزش معرفتی آن‌ها بپردازد.[۱]

جزم‌باوری - از دید فلسفی - بیانگر اندیشهٔ غیردیالکتیکی، متافیزیکی است، که بر معارف حاصله - بدون کوچکترین انتقاد - باور می‌آورد، آن‌ها را بطور کلیشه‌ای در شرایط جدید پیاده می‌کند، بدون این که خود به تحلیل و واکاوی آن‌ها بپردازد، بدون اینکه به تعمیم تئوریکی آن‌ها اقدام کند و بدین طریق به پیشرفت معرفتی راستین یاری رساند.[۱] دگماتیسم، مشخصه خاص هر مذهب و هر نگرش مذهبی است.[۱]

منبع پاورقی: ویکی‌پدیا

 

  • یَحیَی
  • شبانه ها – قسمت یکم
.. و دیگر شب شده بود.
|| همیشه بوی چراغ علاءالدین اولین خصلتی بود که جلب توجه می کرد. اتاق سرد بود و طبق معمول همیشه چراغ روشن بود. شب ها، بی بی چراغ را روشن می کرد تا  گرم شویم، غذا را هم گاهی رویش می گذاشت. روزها اما غالباً چراغ خاموش بود. یک چراغ قدیمی بود که یک درجه ی غیر متعارف برای نشان دادن میزان نفت در پایه اش داشت و در طرف مقابل هم یک در کوچک بود که باز می کردند و با یک قیف بزرگ سبز رنگ نفت را سرازیر می کردند. 
آن شب هم از آن شب ها بود. آسمان مهتابی بود، لیکن مهتاب نبود. آنجا بی بی بود، اصغر بود، حمیرا بود و من بودم.
اصغر بچه سر راهی است، لیکن خودش از این موضوع هیچ نمی داند. سالها قبل در کودکی بی بی پیدایش کرده بود. آن موقع تقریباً هنوز سالش نشده بود ، اما حالا هفده سالش بود و می خواست برود خدمت نظام. خانه ی یک جایی بود دامنه ی کوه و تا ده پایین سه ربع راه داشت. یک ده دیگر هم بود که می گفتند ده بالا، پشت کوهِ آیلین. یک روزی تا به ده بالا راه بود.. ||
سیگارم را خاموش کردم و همانطور که دست نازکش را در دستهام گرفته بودم، به صورتش خیره ماندم. چقدر زمان زیادی گذشته بود. حالا دیگر شاید خوب حسش نمی کردم. انگار برای هم غریبه بودیم. سرش را آرام گذاشت روی پاهام و روی باقیمانده ی تخت دراز کشید و من هم عقب تر رفتم تا به تاج تخت تکیه کنم.
گفت: "خب، می گفتی"!
و منتظر ماند تا کلمات پشت سر هم از دهانم خارج شوند. اینها حرف های جدیدی بودند. اتفاقاتی که در این هشت سال هیچ وقت برایش نگفته بودم. یا برای اینکه لزومی نداشت که برایش گفته باشم.
|| آن شب ماه مثل باکره ای که دارد به خانه ی بخت می رود، می درخشید و از خودش >خواستن
اصغر رادیو کوچک جیبی اش را که داشت تنظیم می کرد، گذاشت روی گنجه و کتش پشمی اش را که دو سال پیش برایش از مشهد سوغات آورده بودم، از گیره ی در برداشت و روی دوشش گرفت. در را باز کرد و یک نگاهی دوباره به داخل انداخت تا مطمءن شود رادیو سر جایش است. بعد رفت. بوی آب گوشت بی بی اتاق را پر کرده بود. بی بی کنار سماور بود و استکانش را بر می داشت و یک لبی می زد و می گذاشت در نعلبکی و از گوشه ی پنجره ی کوچکی که به دامنه باز می شد، یا ماه را نگاه می کرد یا نمی دانم.
سگ پارس می کرد و حمیرا با همان چشم هاش که پلک هاش آنقدر زیبا بود که آدم دوست داشت نگاهش کند و باز هم نگاهشان کند و خیره بماند [تا مجسم کند دریا که آبی است و آسمان که آبی است، با تمام یاقوت های کبود، رنگشان را یکدفعه داده باشند به چشمهاش تا نگاهت کنند و تو دلت هُرری بریزد]. بعد نگاهش را که پس گرفت، تو را با خودش بیاورد تا اینجا، تا همین گوشه ای که نشسته بود و داشت لباس گرم می بافت، که زمستان نزدیک بود.
اصغر یک مدتی بود که رفته بود و هنوز بر نگشته بود. کسی یادش نبود، که سگ چرا هنوز پارس می کرد. گویی که همه مان در یک خوابی رفته بودیم. رادیوی جیبی خش خش می کرد. از درز پنجره هم باد هو می کشید. بی بی هنوز چایش را تمام نکرده بود. بی بی به دامنه نگاه می کرد یا نمی دانم. حمیرا میل های بافتی را تکان می داد. بلند شدم و رفتم سر گنجه. رادیو را خاموش کردم که ...||
روی تخت خوابش برده بود. معصوم و بی گناه. آغوشش گرم بود و از دست رفته بود. انگار که مدت هاست خوابش برده است. دیگر کلمات را از دهانم بیرون نریختم. دستم را از دستش کشیدم و پتو را از روی رانش که دامن تا بالاش آمده بود، گرفتم و آوردم تا سینه هاش. چراغ را خاموش کردم و برگشتم. خودم را زیر پتو بردم.
بستر گرم بود و خواب نزدیک بود. 
  • شبانه ها – قسمت دوم
"تازه آمده ام خانه. غذای این سگ را داده ام و برای خودم چای درست کرده ام. همیشه برای خودم چای درست می کنم.
حالا، من هم می خواهم بگویم، اصلاً می خواهند نوشته های مرا بخوانند یا نخوانند. فرقی برایم نمی کند. اما این اجالتاً یک حالتی نیست که برایم پیش آمده باشد و نیاز به نوشتن پیدا کرده باشم. اصلاً یک نیازی به نوشتن هم ندارم و برای سایه ام هم نمی نویسم، بلکه برای این است که بعداً مرا دچار عذاب وجدان نکنند. اینکه گفته باشم و بس. من از آن آدم هایی نیستم که شهرت یا پول یا مقام برایشان مهم است. به اندازه ی کافی و بیشتر از کافی، از این مواهب در زندگی برخوردار بوده ام.
برویم عقب تر.
از یک جلسه ی سختی آمده بودم خانه. از یک آشفتگی آزار دهنده و بی قید و شرط. از یک اتاقی که شبیه اتاق های اعتراف بود. باید از نوشته هایم دفاع می کردم. از عقایدم. از آنچه دانسته بودم. از آنچه با گوشت و پوست و استخوان درکش کرده بودم، باید دفاع می کردم. متهم بودم، اما کامل تفهیم اتهام نشده بودم. گفتند دچار یک misunderstanding of fundamental phenomenological problems شده ام. اما من کاملاً تکذیب کرده بودم. من دچار این خصلت نشده ام بلکه خود همین هایی که به قولی حالا پروفسور هستند، دچار این بیماری مسری شده اند. نشده اند، بوده اند. درکشان از مفاهیم کم است. اصلاً بی دلیل است. اصلاً معلوم نیست آمده اند و نشسته اند پشت یک میزی، که چکار کنند. اصلاً می آیند و حرف می زنند که چکار کنند.
بعد سیگار روشن کردم. دلیل دیگری که مکالمه ام را شکل می داد این بی نظمی حاکم بر اتاقم است. شلوغ است. کمی هم کثیف است. شکل موقر و اصیلش را از دست داده. دیروزبود یا پریروز، نه فکر می کنم پس پریروز بود که رخت هایم را خیس کردم و گذاشتم در تشت تا آب به زیر پوستشان بخزد. بهشان نفوذ کند. پاک است و خوب است و کافی است برای آنکه یک کثیفی را، یک عقیده ای را، یک بی نظمی ای را پاک کند.  لباس هایی را که سالهاست می پوشمشان. باهاشان یک پیوندی برقرار کرده ام. انگار با هم عجین شده باشیم. همین موضوع بود که در بند بند مفاصل نوشته هایم رسوخ کرد و حالتی شبیه به گناهِ نکرده به آنها داد. پریروزها اتاقم همینطور آشفته بود، اما هنوز اندکی دست و پا برایم مانده بود و شوق اینکه بروم و ترتیب آنها را بدهم. تمیزشان کنم. دستی به سر و گوششان بکشم. اما حالا بعد از این جلسه، دیگر دست پایی هم برایم نمانده است. دیگر شوقی هم نمانده است. "
دختر زیبا بود و می گفت: "ببین، اشکالی نیست. هر جایی که فکر می کنی باید بری، این کار رو بکن." بعد صبح شده بود که هر دو از اتاق بیرون می آمدیم.
می گفتم: "بیا یک کمی بیشتر با هم صحبت کنیم. شاید آمدیم و شد و من رفتم به روستای خودمان. همان دامنه و همان خانه. شاید هنوز آنجا هستند. همان روزها و شب ها. همان ماه که بی بی نگاه می کرد. همان اصغر و حمیرا. همان شب. همان خوابی که با هم رفته بودیم."
اما دختر امتناع می کرد. کم حرف می زد. هر دو به سر کار رفتیم. و شب به خانه آمدیم. اتفاق زیاد بود. شام خوردیم. و بعد دوباره به رختخواب رفتیم. خوابیدیم. گفت: "اصغر که رفته بود بیرون چی شد؟"
گفتم: || رادیو را خاموش کردم که اصغر آمد داخل. بی بی گفت: "چی بود اصغر؟"
اصغر حرفی نزد. سگ پارسش را ادامه می داد. چشم های اصغر یک حالتی داشت. این را از سرش که پایین بود نه به وضوح می شد دید. من از در دورتر بودم. حمیرا آن کنجی بود که در باز می شد. دیگر نمی بافت. میل ها را گذاشته بود در دامنش و چشم هاش را بسته بود. انگار که منتظر اتفاقی است. بی بی استکانش را گذاشت روی کنسول و دوباره سوال کرد: "اصغر با توام. زبانت را موش خورده مادر؟" و بی بی هنوز نفهمیده بود که حالت اصغرعادی نیست. اصغر چیزی نگفت. آمد رادیو اش را از روی گنجه برداشت و رفت در فاصله ی دورتری از همه نشست. خشششش. رادیو را روشن کرد. پیچ تنظیم را می چرخاند. –
می نویسد: " ... از یک جلسه ی سختی آمده بودم خانه. از یک آشفتگی آزار دهنده و بی قید و شرط. از یک اتاقی که شبیه اتاق های اعتراف بود. باید از نوشته هایم دفاع می کردم. از عقایدم. از آنچه دانسته بودم. از آنچه با گوشت و پوست و استخوان درکش کرده بودم، باید دفاع می کردم. متهم بودم، اما کامل تفهیم اتهام نشده بودم. گفتند دچار یک misunderstanding of fundamental phenomenological problems شده ام. اما من کاملاً تکذیب کرده بودم. من دچار این خصلت نشده ام بلکه خود همین هایی که به قولی حالا پروفسور هستند، دچار این بیماری مسری شده اند. نشده اند، بوده اند. درکشان از مفاهیم کم است. اصلاً بی دلیل است. اصلاً معلوم نیست آمده اند و نشسته اند پشت یک میزی، که چکار کنند. اصلاً می آیند و حرف می زنند که چکار کنند. ..."
می بینیم که نویسنده ی نامه از یک کج فهمی یا به عبارت دیگر کم فهمی ای که به اعتقاد او مسری بوده و دامن گیر اساتید و مدرسان سطح بالای یک موسسه ای شده بوده است به شدت رنج می برده و در ادامه می خوانی خششش م .. ک   ه ... می نویسد : " بعد سیگار روشن کردم. دلیل دیگری که مکالمه ام را . . >
رادیو حرف می زد، اما اتفاقی که افتاده بود، این بود که من به آن گوش نمی کردم. حواسم رفته بود به اصغر. چشم هاش. انگار گود افتاده بود. تویشان خالی بود. نه تویشان حدقه داشت، اما عمیق شده بود. به آنها نگاه می کردم. اصغر مرا با خودش می برد. اصغر مرا به درونش می کشید. احساس می کردم این مخلفات مغزم را دارد می کشد بیرون. این خلت های غلیظ سیالی را که در مغزم گرد هم آمده اند تا این توده ی خاکستری پیچ پیچ بتواند شناور باشد و زنده بماند. این حس دوست داشتنی یک اشتراکی با این پسر سرراهی. این آدم جن زده. بی بی خشکش زده بود و چیزی نمی گفت. سگ پاس می کرد. بوی رطوبت سنگینی می آمد. بیرون مه شده بود. ماه رفته بود. اصغر یک تسبیح با دانه های چوبی داشت که به گردنش بود. ابروهایش رنگ گرفته بود. دماغش افتاده بود پایین. موهایش را روغن زده بود و صاف کرده بود. گویی می رود به میهمانی. لپ هایش گل انداخته بود. غرور جوانی و بلوغ در استخوان هایش بود. این مطالب را خشک خشک می گویم که چیزی از قلم نیافتد. ضربان قلبم به عادی برمی گشت. بعد بی بی که یخ زده بود کم کم نفس گرفت. اما حمیرا چشم هاش بسته ماند. اصغر کارش تمام شده بود. رادیو اش را برداشت. حرفی نزد. کتش را که در نیاورده بود، سفت کرد و رفت. خداحافظی نکرد. بی بی تکه تکه گفت: "||
دوباره دختر خوابیده بود. اینبار خودش را در آغوش گرفته بودم. اما نه به تمامی. دستم روی پستانهایش بود. گرم بودند. اما می شد فهمید که عطش ندارند. در این مدت خیلی عوض شده بودند. درست یادم هست، هشت سال پیش هم یک بار با هم آشنا شده بودیم. آن موقع به هم داده بودیم و بعد آمده بودیم در این خانه. دیگر با هم نخوابیده بودیم. رختخوابمان جدا بود و اتاق هایمان. بارها به او پیشنهاد داده بودم، اما نپذیرفته بود تا دیروز که پذیرفت. حالی به حالی شده بودم. من دوستش داشتم، تا مغز استخوان. بدون تردید او همیشه برای من یکی بود. تنش. پستان هایش. گرمای وجودش. آغوشش. رنگ ماتی که در صدایش داشت. موهاش که نرم بود و روان. لبش و. خودش.
v      دیالوگ های ذهنی - شبانه ها
ابتدا به ساکن، مطالبی را که به نثر درآورده بودم، روی برگه نوشتم. بعد شروع کردم به تقلا کردن. دیگر حرف زیادی برایم نمانده بود، تا اینکه گفتند کارمان با شما تمام است. می توانید بروید.
"ممکن، مطلبی است که به گمان من از ناممکن مشتق شده است. و ناممکن، خود، به خودی خود، ناممکن است. پس معیار ما اینجا خودش قایم به ذات است که همان ناممکن است. اگر ناممکن قایم به خودش است، پس ممکن نمیتواند طرف دیگر ناممکن باشد، یا بعبارت دیگر ممکن مکمل ناممکن نیست، بلکه مشتق ناممکن است. بنابراین در آخر ناممکن آغاز کننده ی ممکنات است.
پس عالم هستی تودهای است، به اصطلاح، ممکن، که از یک ناممکن مشتق شده است. بنابر ادلهی گفته شده، ممکناتی که در این دورهی زندگی با آن رودررو هستیم، ناممکناتی هستند که ممکن نام گرفتهاند. و بعد زبانی که این ناممکنات را پشتیبانی میکند، خود از یک ضعف بنیادی رنج میبرد که، واژه ی ممکنی را که مشتق است در تقابل با ناممکنی که خود جامد است قرار داده و ناگوارتر آنکه، از جهل خود هم آگاه نیست.
به این ترتیب، ادله، خود بر وجودِ ناممکن که خود امری ناممکن است، دلالت میکنند. و سرفصلِ وقایع، به آخِرِ وقایع متصل میشوند. دور باطلی که در دایره ناممکنات، ممکن شده است."
اینها حرفهایی بود که شبها به سراغم میآمدند. دختر هم دیگر رفته بود. رفته بود یک چند روزی را در خانهی ییلاقیمان بگذراند. خسته شده بود. درست میگفت، دایرهی ممکناتِ ناممکن، دایرهای عادی نبود. 

پایان
  • یَحیَی
نخستین شرط یک جنگِ تن به تن شرافتمندانه، برابری در مقابل دشمن است. آنجا که تحقیر می کنیم نمی توانیم بجنگیم، آنجا که فرمان می رانیم،آنجا که چیزی را پایین تر از خود می بینیم، نباید بجنگیم. راه و روشِ جنگی من در چهار اصل خلاصه می شود:
١- یکم اینکه من فقط به چیزهای پیروزمند حمله می کنم و اگر لازم باشد صبر می کنم تا پیروز شوند .٢- دوم اینکه فقط آنگاه به چیزی حمله می کنم که بدانم هیچ متحدی ندارم، تک وتنها هستم و تنها خودم را به خطر می اندازم..
٣- سوم این که من هرگز به اشخاص حمله نمی کنم، من فقط شخص را به عنوان ذره بینی به کار می گیرم که با آن بشود یک وضعیتِ بحرانیِ عمومی را که نهان و به سختی دریافتنی است، رویت پذیر کنم.٤- چهارم اینکه من فقط به چیزهایی حمله می کنم که از اختلافات شخصی مبرا باشند و هیچ گونه پیشزمینه ی تجاربِ تلخِ شخصی در آن ها نباشد. در عوض، حمله کردن برای من نشانه ی نیک خواهی، و حتی در مواردی گواهِ قدرشناسی است.
اینک آن انسان - چرا چنین فرزانه ام
فردریش ویلهلم نیچه 
ترجمه: بهروز صفدری

  • یَحیَی
دستور العمل، بدون راهنمایی تعالیم، جست و جو می شود. شک و ناامیدی در فهمیدن راه ما ضروری هستند. زیرا مشکل عقلانی نیست، اما تغییر نگرش، مهار احساس را می‌طلبد. ما باید از وسوسه‌ی تبیین‌های آرامش بخش، صدای انسانی که ضرورت‌ها را بیرون از گفت و گو، جست و جو می‌کند، و از حاکمیت اندیشه و رفتار برحزر باشیم. خودمختاری گفتمان و کاراکتر گفت و شنودی آن را می‌بایست مدنظر داشته باشیم. در این جهت این امکان فراهم می‌شود که سوژه‌ها خودشان باشند.
- برگرفته از کتاب: [ویتگنشتاین و روانکاوی]
نوشته‌ی: جان ام. هیتون
ترجمه‌ی: هاشم بناءپور
  • یَحیَی


  • یَحیَی