ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

ادیان ابراهیمی

ایمان

Writer, Philosopher, Life Architect, Time Architect
نویسنده، فیلسوف، معمار زندگی، معمار زمان

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳۰ مطلب با موضوع «انسان و درد» ثبت شده است

داشتم قسمتِ دوم درد را می نوشتم که سه صفحه شده بود. آمدم سه صفحه را خواندم، که اینطور شروع می شد:
درد – قسمت دوم
صفحات پنجاه و یکم. دوم. سوم. 
حالا شما می توانید این صفحات بالا را نخوانید، یا بخوانید - برای خواندن باید بروید روی کلمه های "یکم"،"دوم"،"سوم" کلیک کنید تا صفحه باز شود - اگر دوست دارید.
بعد که خواندم گفتم: "خوب..!"
دوباره شروع کردم. و گفتم: "که درد را از قدیم احساس کرده بودم"
در این ایام که شده اند – رفته اند – زندگی شبیه باغ زیبایی بوده است که تو هم در آنجا، زیر سایه ی درختی نشسته ای و صدای آب می آید. در دشت های یک دهاتی که خوش آب و هواست. آن طرف هاش کوه است و این طرف هاش یک بیابان مانند تنکی است که بوته دارد و گاهی حیوانی هم دارد. وحشی، اهلی.
و این همه قیل و قال برای چه بود؟
فقط برای اینکه بشود شبیه سازی کرد، یک کسی را که خسته شده است از اینکه، هیچ چیزی در جهان جور در نمی آید. هی تو می روی که درست بشود، اما درست نمی شود. او نمی آید.
همه ی این خستگی، بار زیادی است. این را گذاشته اند که آدمیزاد بکشد. ما که تا اینجاش را تاب آورده ایم، شاید تا بعدش را هم تاب بیاوردیم. دیگر عادت کرده ایم. 
اما آنکه تازه می خواهد شروع کند چه.؟
آنکه تازه دارد بلوغِ آگاهیش می رسد و کنجکاو شده است، چه.؟ که بفهمد روزگارش چه ریختی است و چه بایدش بکند، چه.؟ بار جامعه اش را باید تنهایی بر دوش بکشد، چه.؟ و اگر نباید، چه.؟
اصلاً آنکه دارد کم کم می فهمد که یک روزی باید، به این بایدها و نبایدهاش پاسخ بدهد، چه.؟
اینهاست که خستگیِ آدم را زیاد می کند. سوال هایی که هیچ کس حاضر نیست مسوولیت پاسخش را بعهده بگیرد.
و خداست که در این زمینه مسوول است.!
آدم را می پزد.
مثل درد که راج - راج یا راجو یک جوان خیلی لاغر سیاه هندی است و در کافه کار می کند - می رفت در آن پشت می پخت و می آورد تا شما نوش جان کنید.
آدم را از نو می سازد، که آدمی زاد درد در وجودش است.
اینها را که گفتیم، هر چند بی ریخت و با عجله، باشد درد – قسمت های سوم.
  • یَحیَی
درد یک واژه ی جدیدی نیست و اصلاً جدید هم نیست. قدمتش می رسد به آن دورها. آن وقت ها که آدم هایی شروع کردند به کشیدنش. یا بر روی دیوار نقش می کردند، یا می نوشتند، یا می گفتند، یا می نواختند، یا خلاصه هر طوری بود می ریختند بیرون که خدای نکرده زندگی کنند، که آخر هم نکردند.
ما اما چه کردیم. بعدها که فهمیدیم که چی هست، گفتیم بگردیم و راه چاره پیدا کنیم. گشتیم و بعد به ما گفته بودند خدا هست. ما هم قبول کردیم.
اول ها دلمان که پر می شد و آدمی پیدا نمی شد که باهاش بگوییم که درد داریم، می رفتیم سر وقت خدا. بچه بودیم.
می گفتیم: "خدا اینطوری است. ما دلمان گرفته است. فلان اسباب بازی را می خواهیم. فلانی دارد و ما نداریم. یا فلان دوچرخه را بده. یا حالا که عصر جمعه است درست کن برویم مهمانی یا فردا امتحان است و نخوانده ایم. ما را در امتحان قبول کن" و مثل اینها بود که بعد یا فلان اسباب بازی را می خریدیم یا دوچرخه را، بعضی وقت ها هم نمی شد، نمی خریدیم. یا عصر جمعه ها می رفتیم مهمانی یا مهمان می آمد برامان یا نمی آمد.
در امتحان اما، بیشتر قبول می شدیم. درس می خواندیم. بچه بودیم.
بزرگتر که شدیم، فهمیدیم که درد و این که آدم دلش می گیرد، فقط خلاصه نمی شود به این ها. زیادتر از این حرف هاست که برویم سراغ خدا. و بعد اصلا یک روزی بود از آن روزها که در امیدیه می گذشت که نسشتیم و گفتیم که تکلیف را باید یکسره کرد.
یک دوستی داشتیم، اسمش پژمان بود. با هم یک حرف هایی می زدیم. درس هم می خواندیم. قد و قواره اش بلند بود و استخوان درشت. صورتش هم پهن بود. پسر خوبی بود. مهربان و صمیمی و یک کمی خجالتی.
شب ها که می شد، می آمدیم با هم توی حال آن خانه ی دومی که گرفته بودیم – خانه ی اولی آخر شهر بود – اجاره کرده بودیم، می نشستیم و حرف می زدیم که، تو را دغدغه چی هست و اصلا می خواهی چه کار بکنی و بعد که درسمان تمام شد، بیا بگردیم یک کاری پیدا کنیم و از این قبیل حرف ها که بعد فهمیدم پژمان متاهل هم هست.
امیدیه یک جایی بود که تا حالا که یک ده سالی می گذرد، هنوز حال و هواش یادم هست. نرفته بودم این جور جاها. تجربه ی خودش بود، تجربه ی دوری از خانواده هم بود. بعد ما هم که یک مشت بچه سوسول – حالا به غیر از من که دِهات می دانستم چی هست – راه افتاده بودیم رفته بودیم وسط بیابان.
یادم هست هفته ی اولی بود که یک خانه ای پیدا کردیم که اجاره کنیم و دستمان در دخل و خرج نبود. یخچال می خواستیم و گفتیم چه کنیم و رفتیم درِ بنگاهی که خانه را قول نامه کرده بودیم، آقای قاسمی یا باقری بود اسمش. خدا ازش نگذرد. یک یخچال جنرال قدیمی داشت توی مغازه اش.
رفتیم و گفتیم: "ما دنبال یخچال می گردیم، شما جایی را می شناسید."
گفت: "چه تصادفی، من هم می خواستم این یخچال را بفروشم." و شروع کرد به تعریف کردن که قدیمی است و آمریکایی است و اصلا شما هر چه بگردید نمونه اش را نمی توانید پیدا کنید و ما هم بچه بودیم. گفتیم باشه و خریدیم. شصت و پنج هزار تومان و تخفیف هم گرفتیم دو هزار و پانصد تومان. بعد هم خوشحال بودیم که عجب خوب خریدیم.
گذشت و بعدا فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته.
قرار شد با پژمان که بگوییم نعوذم بالله خدا اصلا نیست و تمام.
بعد شروع کردیم. یادم هست، یک هفته ای بود که کلاً منکر خدا شدم و خیلی سخت گذشت. اصلاً نشد. این یک هفته بود که با پژمان شروع کردیم شبانه روز تلاش کردن که اگر خدایی هست پیداش کنیم بدون توجه به آن استدلال های ضعیف و بی پایه ی استقرایی و برهان نظم و علیت که به ما گفته بودند در تعلیمات دینی، سرسری و ما هم هیچ نفهمیده بودیم ازشان.
خلاصه روز هفتم بود که فهمیدیم و بحث کرده بودیم و در نهایت با همان عقل کوچکمان فهمیدیم که خدا هست و باید باشد. منطق و هندسه خوب می دانستم و پژمان هم یک دستی در جبر داشت.حکم گذاشتیم و فرض گرفتیم و شروع کردیم به اثبات. بعد ها بود که تحقیق کرده بودم و دریافتم که خدا وجودش بزرگتر از اینهاست که بشود اثبات کرد. خلاصه نتیجه شد که حکم ثابت است و خدا هست.
از آن به بعد درد کمتر که نشد، هیچ، بیشتر هم شد. خبطی کرده بودیم. یکی نبود به ما بگوید شما را، به خدا چه! چکار به این کارها دارید.؟ می رفتیم همان حساب و هندسه و فیزیک مان را می خواندیم و می شدیم مهندس و بعد سرمان گرم می شد با یک مشت فرمول و برنامه و عدد. پول در می آوردیم و مثل مابقی مردم خوشحال هم بودیم که این یک ماشین را بکنیم دوتا و این خانه را عوض کنیم استخردارش را بگیریم و خلاصه...
ما اما چه کردیم. فضولی کردیم.
این شد که بجای آنکه دیفرانسیل و فیزیک بشود دغدغه مان، کشف شد کارمان. این که بنشینیم و پیدا کنیم که رمز و راز هستی چی هست و آدم کی هست و حاصل که می گویند کدام است.
...
قبل ترها بود که با شریعتی آشنا شده بودم. مردی بود برای خودش. سال قبل از کنکور بود. کتاب هاش را می خواندم و هی می نشستم فکر می کردم که این بابا چه می گوید. داد می زد. درد داشت و زبان به کام نمی گرفت. هی می گفت: "اخلاص، یکتایی، یک تویی. خالص شدن برای او، به روی او، و بودن آدمی به خلوص. که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد، دوست را به دوست همانند می کند."
هی می گفت و ما هم هی با خودمان راه می رفتیم و زمزمه می کردیم. شده بود ورد زبانمان. بجای آنکه لغت انگلیسی حفظ کنیم، می رفتم حسینیه ارشاد و می دادم نوار برایم ضبط کند. آقای زمانی بود فکر می کنم مسؤلش.
یک روز زمستان بود و برف هم آمده بود. ایستگاه حسینیه ارشاد پیاده شدم. کنار حسینیه یک دفتری بود - بالای کتابخانه بود یا کتابخانه آنطرف تر بود یادم نیست – که نوار و این ها داشت.
رفتم و گفتم: "آقا من نوار می خواهم از دکتر شریعتی."
گفت: "نوار خام آورده ای با خودت؟"
گفتم: "نخیر"
گفت: "برو نوار خام بخر و بیار. سه روز بعد آماده می شود، بیا بگیر."
رفتم و یک چهارتایی نوار کاست خریدم و آوردم دادم به آقا. گفتم: "این نیایش و فلان و فلان را ضبط کنید برایم لطفاً."
گفت: "باشد" و بعد هم آماده شد و رفتیم گرفتیم.
از آنجا بود که فهمیده بودم درد چه چیزهای دیگری هم هست. مفهوم نیست. اصلاً این درد یک چیزی نیست که بشود درست و حسابی درباره اش صحبت کرد. در منطق و ریاضی و این ها هم نمی آید. در موسیقی هم نمی آید و می آید گاهی اوقات، اما نمی ماند. قالبی نیست. در قالبی جای نمی گیرد. در شعر هم مثلاً می آید اما تمام نمی شود. در یک شعر خاصی، یا یک قطعه ی موسیقی خاصی، یا در یک داستانی می آید، اما آنچه می آید که همه اش نیست. نویسنده یا نوازنده یا نقاش یا هنرمندی که درد می ریزد در کارش، آگر همه ی دردش را گفته بود که می رفت واسه خودش. نگفته، که می آید دوباره یک اثر دیگری را شروع می کند، بیافریند. و بعد خلاصه هم نمی شود به جامعه و اینکه می فهمی مردمی هستند که عوامند و اصلاً کاری ندارند که چه می گذرد در جامعه و خوش هستند و یا آنها که نمی فهمند. یا آنکه عاشق است و یا نیست. درد یک چیز مشخصی نیست. آن آدمی که درد دارد و آدم پر تلاشی هم هست و سعی می کند دردش را ساکت کند، می فهمد که این ماجرا سر به ناکجا دارد.
آنکه بیشتر تلاش کرده باشد، دردهاش بیشتر شده اند.
آنجا در امیدیه که بودیم زمستان که می شد، هوا سرد بود و سرما می زد به استخوان. یک دوست هایی داشتم که از بچه های ترم بالایی بودند. احسان بود و شهاب بود و یک حمید نامی هم بود که کمتر می دیدم او را. این آخری ها، قبل از اینکه منتقل بشویم تهران می رفتم خانه شان.
این ها یک دردهایی داشتند. آدم های عجیب و غریبی بودند. آخر نفهمیدم. ما دردهامان مشترک نبود و در عین حال یک اشتراک هایی هم داشتند. بچه های تیاتر بودند. در دانشگاه یک تیاتری بود بنام رقص قلندر - این طوری که یادم هست. - و در آن بازی می کردند. شهاب بازیگر نقش ابوسفیان بود.
عجب تیاتر جالبی بود. تیاتر ندیده بودیم تا آن موقع.
می رفتم خانه ی شهاب و می گفتم: "حالت چطور است شهاب؟"
می گفت: "حالم خوب است" و صداش هم گرفته بود همیشه. پیر شده بود. درد کشیده بود. سیگار هم هی فِرت و فِرت می کشید. رفیق بودیم با هم.
یادم هست یک شبی رفتم خانه اش و اولین باری بود که می رفتم آنجا. آمد و در را باز کرد. قد بلندی داشت و شانه هاش پهن بودند اما لاغر بود و شانه هاش قوس داشت به داخل. موهاش پریشان بودند و رفته بودند بالا معمولاً. کم پشت بود و قهوه ای رنگِ کم رنگ.
رفتم تو و کسی خانه نبود. روبروی خانه اش، یک خانه ی دیگری بود که بچه های ترم بالایی بودند و با هم رفت و آمد داشتند. مجله می نوشتند. مقاله می نوشتند. نمایشنامه می خواندند. کتاب می خواندند. جلسه معرفی کتاب داشتند و کار زیاد می کردند. شهاب هم ترم بالایی بود. درسش تمام می شد آن سال. بعد می خواست برود آمریکا و کار کند در یکی از این شرکت های نفتی. پدرش مهندس نفت بود.
رفتیم و نشستیم. داشته بود کتاب می خواند. داستان.
داستان هم می نوشت گاهی گداری.
هوا سرد بود و گفتم: "چایی داری؟"
گفت: "هست."
چایی ریخت و من سیگاری روشن کردم. یادم نیست حرف زده باشیم اما خانه اش مثل خودش بود. عجیب و تنها.
بعدها برایم گفت که اینجا تنهاست. پدرش آمریکا بود و مادرش نروژ یا یک جایی مثل آن زندگی می کرد. دو تا خواهر هم داشت که چیزی درباره شان نمی گفت.
دفعه های بعد بود که یک شب، گفتم که یک داستانی نوشته ام، اسمش سیزده است. که بخواند و نظرش را بگوید. بعدا اسمش را عوض کردم به جمعه. شخصیت اصلی داستان بود و چهار پنج سال بعد که با یکی از هم دانشگاهی ها رفتیم ویلاشان در کرج، دیدم سرایدار باغشان، اسمش جمعه بود و چقدر بهم شبیه بودند.
شاید از جمعه هم گفتم که بشناسید. آدم خوبی است و کار به کار کسی ندارد. سرش بکار خودش است.
نظرش را خواستم درباره ی داستانم که شروع کردیم به صحبت و رفتیم سراغ چگوارا و بعد صحبت کشیده شد به جنگ جهانی و داستان های چریکی و پارتیزان ها که کی بودند اینها و خلاصه خوابمان گرفت و برگشتم خانه. فکر می کنم که بعداً دیگر شهاب را ندیدم. انگار بی خبر رفت دنبال زندگیش.
هواش سنگین بود آنجا. امیدیه بود. اصلاً مثل هیچ جای دیگری نبود. درد داشت توی خاکش. فرصت بدهد، مرورش می کنم مفصل.
گفتم با خودم این درد را که برای خودش بابی است، قسمت بندی کنم، که این شد قسمت اولش. 
  • یَحیَی
یک درد داریم که در مقابلش، هیچ کلمه ی دیگری نداریم. یعنی تنهاست و متضادی ندارد. و اینکه می گویند آدمی که درد دارد، تنهاست، از اینجاست که درد ماهیتش تنهایی است.
می گویم قلبم درد می کند. روحم درد می کند. یعنی درد گرفته است، اما حالا نخواهی بگویی که جایی ت درد می کند، چه می گویی؟
هیچ حرفی یا کلمه ای نداری که بگویی. که اگر درد نمی کند که اتفاقی نیافتاده است. حالت طبیعی اش است.
حالا در یک دست داریم درد و در دست دیگر داریم هیچ. این رابطه ی عللی و معلولی را که فهمیدم، یادم افتاد که دستم چقدر مدتی است که درد گرفته است. جایی که انگشتانم با قلم تماس دارند. آنجا درد گرفته است. دارد می گوید قلم ت را بردار و روی این صفحات راه راه چرخیده، بفرسا. فرسایشی درست و کامل. حرکتی شبیه لرزیدن برگ های زرد پاییز در باد که یا بر درخت اند یا افتاده اند.
گزارش یک موقعیت این است که: 
شب ها خیال هایی هستند در این حوالی که می آیند و کاسه بدست دارند.
در می زنند و می روم در را برویشان باز می کنم. هر کدام یک شکلی دارند. بعضی هاشان پارچه ی سفیدی کشیده اند بر سرشان. راه می روند، شبیه یک چیزهای سفیدی که بلند قدند و لاغر.
بعضی های دیگرشان، آدم های قوز کرده ای را می مانند که پیرند. بعضی های دیگر، اصلاً خیالند. شبیه یک چیزی نیستند. شبیه خیالند.
و آنجا یکی هم هست که دختر است. هر شب می آید و ناز می کند. یک شانه اش را از لباسش بیرون انداخته و شانه ی دیگرش در لباس است.
دارم این گزارش را سریع بنویسم. این ها خیالند. ماهیت ندارند. باید سریع گفتشان و گرنه در می روند.
این ها که می آیند، کاسه دارند. من هم هر شب مقداری از غذای روحم را در کاسه شان می ریزم تا بروند و در طول شب آن را با خودشان قسمت کنند. حالا یا می خورند یا نه!
دختر اما کاسه ندارد. می آید و در می زند. در را که باز می کنی نگاهت می کند. بعد از چشم هاش یک لبی می آید بیرون و می رود در چشمم. او غذای روح دوست ندارد. شیره ی جان می خورد.
لبش که از چشم هاش در می آید، بوی شیر می دهد. کودک است.
دوست داشتنی است.
من بی تفاوت و بدون هیچ عکس العملی می ایستم. و او شبیه اینکه پستان مادرش را در دهان گرفته باشد، جان مرا به لب می گیرد و آرام آرام می مکد. چه مکیدن لذت بخشی.!
غذایش شیره ی جان است و چه شیرین می مکدش. بعد می رود. تا شب بعد بشود و بیایند و در بزنند.
این ها خیال های هر شب من اند. دردهایی که شب به شب بر من افزوده می شوند.
  • یَحیَی
دوست داشته شدن یک لذت طبیعی برای تمامی انسان هاست، اما این فرآیند نیاز بسیار شدیدی به یادگیری مهارت دارد.اینکه شما مهارت دوست داشته شدن را داشته باشید، خود یک سوال قابل بحث است که ریشه در این دارد که مهارت را شناسایی کرده باشیم. از قدیم انسان ها به واسطه ی قدرت هایشان مهارت دوست داشته شدن را بدست می آورده اند. هر کس قدرت بیشتری داشته است، بیشتر دوست داشته می شده است. البته این رابطه، یک رابطه ی بین فردی است. به این معنی که انسان قدرتمند وقتی در مقابل یک فرد قرار می گیرد، دوست داشته خواهد شد. اما اگر همان انسان قدرتمند در مقابل یک جمع قرار بگیرد، ممکن است دوست داشته نشود. زیرا در جمع، انسان های زیادی هستند که مایلند به جای انسان دوست داشته شده قرار بگیرند. آنها در جمع از قاعده فطری انسان که میل به دوست داشته شدن است، پیروی می کنند و به دلیل اینکه نمونه موفق در این مسیر را در پیش روی خود می بینند، مطمئن می شوند که میل به دوست داشته شدن، فقط یک لذت غیرقابل دسترس نیست. این میل در آنها بالغ شده و آنها نیز در مقام رقابت با فرد دوست داشته شده قرار می گیرند.
  • یَحیَی
"یأس"زمانی پیش می آید که انسان در ناامیدی گیر می کند، و طبعاً به جایگاهی از لحاظ روحی وارد می شود که علم امروز (روانشناسی)، آن را افسردگی می نامد و نوعی بیماری تلقی می شود در حالی که این حالت روحی بیماری نیست، بلکه عجز و ناتوانی انسان در بدست آوردن و برآورده کردن میل درونی اوست.این میل یا خواسته برای هر انسانی، سطحی متفاوت دارد. انسانی که بیشتر پا در ناشناخته می گذارد، بیشتر و عمیق تر با این حالت روحی مواجه می شود. حال اگر همان انسان از دسته ی انسان های اخلاق گرا باشد، مجدداً دچار یأس یا ناامیدی عمیق تری می شود، زیرا نادانستن و اخلاق دو عاملی است که موانع بزرگی بر سر راه رسیدن یک انسان به تمایلات و خواست های درونی اش قرار می دهند.البته همیشه یأس و ناامیدی با قابلیت های یک انسان ارتباط تنگاتنگ دارند.
  • یَحیَی

نکته‌ای که بنظرم آمد، حقیقت جاری در رگ و پی زندگی است. این چیزی که بشر مدام در طول سالیان به دنبالش می‌گشته‌ است و می‌گردد.
اصلاً هیچکدام از تعاریفی که بشر در طی سالیان از حقیقت کرده است، حقیقت جاری را تعریف نمی‌کند. دقیق که بنگریم، هر مکتب فلسفی، هر ایدئولوژی، هر دین، هر راهی که یک انسانی آمده است و معرفی کرده است، حقیقت از منظر نظر همان انسان بوده است. بعد ناآگاهانه (و یا بعضاً آگاهانه) آن انسا
ن آمده است و برای دستاورد شخصی خودش چهارچوب گذاشته است و حقیقت را در آن چهارچوب تعریف کرده است و آن را برای بشر تجویز کرده است. و منظورش این بوده که راه رسیدن به حقیقت از مجرای این فلسفه، ایدئولوژی، مسلک و یا روش امکان پذیر است.
در صورتی که همگی آنها کم دیده‌اند و متوجه این ماجرا نشده‌اند که راه دریافت حقیقت از انسان است که آغاز می‌شود و به هم اوست که ختم می‌شود. و بنابراین آن حقیقتی که درک می‌شود یگانه بوده و مختص فرد درک کننده است و باید حقیقتی که دیگری درک می‌کند با حقیقتی که او درک کرده است، متفاوت باشد.
  • یَحیَی
  • یَحیَی
چه کسی به بازوی ابراهیم نیرو داد، چه کسی بازوی او را بالا و محکم نگه داشت که از روی ضعف پایین نیافتد. هر کس این را دید، می بایست بی حرکت می ماند.
چه کسی به روح ابراهیم توان داد، که چشمش خیلی برای دیدن اسحاق و یا بازویش تیره نشد. هر کس این را دید، می بایست کور می شد.
و هنوز، برای آنهایی که بی حرکت و کور شده اند، بسیار غیرمعمول است ، هنوز بسیار عجیب است که کسی بتواند داستان را بگوید و حق آن را به تمامی ادا کند.
ما آن را می دانیم، همه ی ما - آن فقط یک امتحان بود.
ترس و لرز - سورن کیرکگارد

منبع:
http://philosophical-notes.blogspot.com/2012/06/who-gave-strength-to-abrahams-arm.html
  • یَحیَی

قصد دارم از بنیادی‌ترین مسئله‌ی اعتقادی بشر بطور خلاصه صحبت کنم.

اینکه وجودی انکار ناپذیر، وجود دارد و یکتا است، قابل اثبات بوده و در این یادداشت اثبات وجودی می‌شود. حالا این با هر فردی است که به این وجود یکتا را به رسمیت بشناسد یا خیر. این اتفاق تغییری در وجود یکتای خدا، بوجود نخواهد آورد.

 

- آغاز می‌کنم با یک کج‌فهمی از واژه‌ی «خدا». یکتایی که در این یادداشت اثبات می‌شود، دربرگیرنده‌ی خدای ادیان نیز بوده، و در برگیرنده‌ی تمام خداهای دیگری که بشر تعریف کرده و یا نکرده است نیز، هست و خواهد بود. ابتدا باید ببینیم که منظورمان از «خدا» چیست؟

بدلیل اینکه در این یادداشت، وجود خدا اثبات می‌شود، قاعدتاً نباید منظوری از این خدا وجود داشته باشد. بدلیل اینکه، این اثبات وجودی است و اعتقادی نیست.

بنابراین، اگر اثبات وجودی شد، باید چیز مورد نظر که در اینجا «خدا» است،‌ نامی باشد که به یک مفهوم و یا واقعیت داده شده باشد. این اسم را شما می‌توانید «خدا» نگذارید و هر چیز دیگری بگذارید. وقتی از اثبات وجودی صحبت می‌کنیم، نام معنی پیدا نمی‌کند، بلکه آن وجودی که بعد از اثبات، نام می‌گیرد، اهمیت پیدا می‌کند.

چیزی که وجود دارد، یک هستی است که از تمام ابعاد بی‌نهایت است. وجود هستی انکار ناپذیر است. به عبارت دیگر، چیزی که از منظر نظر انسان - این انسان می‌تواند یک فرد باشد یا جمع - وجود دارد را هستی نام می‌گذاریم. از دید هر فرد این هستی می‌تواند و باید منحصر بفرد باشد، اما وجود خواهد داشت. فرض می‌کنیم شما فردی هستید که فکر می‌کنید دنیای خارج و حتی خود شما، خیال و توهم است و هیچ چیز در دنیا وجود ندارد و فقط خیال وجود دارد. حتی برای چنین انسانی نیز یک چیز وجود دارد و آن خیال و توهم است. دست کم ما می‌توانیم ادعا کنیم که، برای انسان؛ وجود، وجود دارد. 

 

+ یک مجموعه انتخاب کنید و اسمش را بگذارید O. حالا هر چه در هستی از منظر نظر شما، وجود دارد در این مجموعه بگذارید. در مقابل، شما هیچ چیز دیگری در دست نخواهد داشت که در این مجموعه نگذاشته باشید. حالا همان «هیچ» را هم در این مجموعه بگذارید. پس:

O = A + B

A = هستی

B = نیستی

مجموعه‌ی O تعریف شد. این مجموعه‌ی تمام چیزهایی است که در عالم وجود دارد.

این مجموعه، یکتا است و نام گرفته است. نام آن مهم نیست، بلکه وجود و یکتایی آن مهم است. یکتا است، زیرا می‌توان آن را با یک نام نامید. بی‌شمار است زیرا مجموعه‌ای است از بی‌نهایت چیز که در هم تنیده‌اند. 

-- نکته‌ی مهم: یکتایی مجموعه‌ی O نسبت به بی‌شماری‌اش اولویت دارد. زیرا، بی‌شماری در درون مجموعه اتفاق می‌افتد، اما یکتایی در بیرون مجموعه.

 

بنابر گفته‌ی ادیان، خدا خالق است و قادر است و در دست دارنده‌ی هستی است که این مجموعه است. تمام صفات خدایی را که ادیان تعریف می‌کنند، شما می‌توانید در مجموعه‌ی O بیابید و حتی خودتان را. این مجموعه، خدای نیهلیست‌ها را نیز در بر می‌گیرد.

هر چه هست و نیست، همین است که شما می‌توانید اسمش را «خدا» بگذارید یا «بت» بگذارید یا «عالم» بگذارید و یا هر چیزی که می‌خواهید؛ اما وجود و یکتایی‌اش را نمی‌توانید انکار کنید. 

 

--- شاید بتوان توحید ابراهیم را به این تعریف شبیه دانست. خدای اسپینوزا و برکلی هم می‌توانند نمونه‌های تلاش برای تعریف خدا در مجموعه باشند. و البته، «یک» مفهومی که فلوطین «plotinus» از آن صحبت می‌کند بسیار به این تعریف نزدیک و شبیه است. اما این تعریفی که من از وجود یکتا می‌کنم، صرفاً (Transcendental) یا به عبارتی غیر جبری و ماورایی نیست بلکه امکان غیر ماورایی بودن را نیز در خود دارد.

 

×این موضوع جای بسط زبانی بیشتر دارد که در حوصله‌ی این یادداشت نیست. هسته‌ی مرکزی نظریه در بالا بطور خلاصه بیان شد.

 

پایان

 

Enhanced by Zemanta

  • یَحیَی

این متن با بی‌حوصله‌گی نوشته شده است. شما می‌توانید از این لحظه به بعد آن را رها کنید. 

بطور واضح در مقام یک محقق، می‌توانم ادعا کنم که تمام چیزی که شما در اکنون خود هستید، با تمام متعلقات و پیوست‌هایی که به شما خواسته و یا ناخواسته متصلند، حاصل یک فرآیندی است که یکی از اجزای اصلی تشکیل دهنده‌اش گذشته‌ی شماست.

گونه‌ای که در گذشته زندگی کرده‌اید، بی‌شک یکی از مهم‌ترین و یا می‌توان ادعا کرد که مهم‌ترین عاملی است که در حال رقم زدن امروز شما است. به این دلیل، اگر اکنون آن چیزی که از خود انتظار داشته‌اید نیستید، خودتان را سرزنش نکنید. آینده‌ی دیروز شما، که امروز شماست، تماماً به شما و رفتار و عملکرد شما بستگی نداشته است، بلکه به عوامل محیطی که شما در آن رشد کرده‌اید بیشتر مرتبط بوده است و خواهد بود. این گذشته‌ی شما همانند یک سایه بر تمام لحظات شما - آنهایی را که گذرانیده‌اید، آنهایی را که می‌گذرانید، و آنهایی را که خواهید گذرانید - افتاده است و نبض آنها را در دست دارد. 

شما در هر لحظه از زندگی می‌توانید تصمیم بگیرید که آینده‌ی‌تان را خودتان بسازید و از این خیل خیال گذشته رها شوید، اما همیشه در پس زمینه‌ی ذهنتان این نکته را در نظر بگیرید، آینده‌ی امروز شما، ناخواسته متأثر از گذشته‌ی شما خواهد بود. پس بنابراین سعی کنید، آنطور که می‌خواهید زندگی کنید، اما هیچ زمانی فکر آن را نکنید که تماماً آنی خواهید شد که نبوده‌اید.

پایان

 

  • یَحیَی